دی ۰۷

امروز به طور کاملاً ناگهانی مورد حمله دد منشانه یکی از مخاطبان و هواداران سایت جذاب و دوست‌داشتنی تمشک واقع شدم!

این بازدید کننده محترم به خاطر به روز نشدن تمشک، منو مورد انتقاد و ضرب و شتم قرار داد. بعد از ارسال آخرین پستم و به وجود اومدن این وقفه چند ماهه در به روز رسانی وبلاگ، هوادار گرامی به این نتیجه رسیده بود که بنده توسط گروه‌های ناشناس ربوده و سربه‌نیست شده‌ام.

بگذریم…

امیدوارم عزاداری‌هاتون مورد قبول درگاه احدیت واقع شده‌باشه.

علت آپ نشدن وبلاگم به هیچ وجه امنیتی و سیاسی نبوده و عمده‌ترین دلیل اون مشغله کاری و درسی بوده، الانم که نزدیک پایان ترم هست و …

تو این یکی دوروز تعطیلی، طوری که که به عزاداریم لطمه نخوره دوتا نقاشی از گل‌دخترم کشیدم که شما هم می‌تونید زیارتشون کنید.

(توضیح اینکه نقاشی مدادرنگی فقط با استفاده و ترکیب ۳ رنگ زرد، قرمز و آبی کشیده شده و تکلیف درس مبانی هنرهای تجسمی هست.)

نوشته ای از رضا احمدوند \\ tags: , , , ,

شهریور ۱۱

با وجود این که علیه من هیچ سند و مدرکی نداشتن، به استناد راپورت یک معتاد خود شیرین، کت بسته منو گرفتن و بردن.

آدمای زیادی رو گرفته بودن که خیلی‌ها رو همون شب آزاد کردن، اما چند نفری را تا صبح داخل یک پارکینگ نگه داشتن.

با اون هیکل‌های درشت و لباس‌هایی که از فرق سر تا نوک پا ضد ضربه بود و با اون همه دم دستگاه‌هایی که به خودشون آویزون کرده بودن، ترس رو تو دل همه می‌انداختن.

هوای پارکینگ با اون همه آدم و اون همه تردد و همهمه، حسابی دم کرده بود. احمق‌ها با اون لباس‌ها نمی‌تونستن به دستشویی برن. هر از چندگاهی در گوشه‌ای از پارکینگ پشت به بقیه، می‌رفتن و سر پا خوشونو راحت می‌کردن.

خلاصه تا صبح بدون هیچ محاکمه و اثبات جرمی، لگدهای سنگینشونو تحمل کردیم و همون‌جا یکی از شیشه‌های عینکم زیر پای یکیشون شکست.

مجروح

مجروح

 

فردای اون روز برای سین جیم کردن، منو به اتاق بازجویی بردن. اتاق کمی شبیه فیلم‌ها بود. اتاقی کیپ که در دو طرفش یک درب آکوستیک ریموتدار بود و در بالای یکی از دیوارهاش پنجره کوچیکی که اشخاصی از اتاق دیگه‌ای بر من مشرف بودن.

درست بالای میز، از سقف مهتابی‌ای با زنجیر آویزون بود و کمی اون طرف‌تر یک دوربین مداربسته نصب شده بود که منو می‌پایید. اگه در گوشه اتاق هواکشی هم داشت که با دور آروم بچرخه و بر در و دیوار سایه‌های درازی می‌انداخت به فیلم‌ها شبیه‌تر می‌شد.

کف اتاق با موزائیک‌های قدیمی فرش شده بود و در میانه اتاق یک میز کوچیک و سبک با پایه‌های فلزی بود که روی اون یک پارچ و لیوان استیل پر از آب قرار داشت.

این ور و اون ور میزهم دو صندلی گذاشته‌بودن که منو روی یکیشون نشوندن و دستامو با دسبندی بستن و تذکر دادن که دست‌ها رو روی میز بذارم.

***

دری که روبروم بود باز شد و مردی که سلاح و بیسیمشو تحویل داد داخل شد و در رو بست.

تازه دست و روشو شسته بود و از صورتش آب می‌چکید. قد متوسط و اندام توپری داشت، با چهره‌ای گرد و درهم کشیده و ته ریشی که دونه دونه ازشون سفید شده بود.

همین‌طور که به طرفم می‌اومد آب روی لب بالاشو می‌مکید و تای آستین لباسشو باز می‌کرد و اونو پایین می‌داد و حواسش بود دفتر- دستَکِش از زیر بغلش نریزه.

پوشه و خودکار بیک آبیشو که زده بود زیر بغلش، روی میز انداخت، صندلی رو عقب کشید و آروم نشست. انگشتای دستشو به هم گره کرد و آرنج‌هاشو روی میز گذاشت، هیکلشو جلو کشید و خیمه زد رو میز.

خیلی با آرامش مشخصاتمو پرسید و گفت که من فقط جواب بدم.

با دست‌های بسته، عینک شکستمو که با چسب نواری زرد رنگی باند پیچی کرده بودم روی صورتم جابجا کردم و اسم و مشخصاتمو بهش گفتم.

یادم نیست که دیگه چه سوالاتی پرسید و من چی جواب دادم. فقط می‌دونم پاسخ‌های من چیزی نبود که اون می‌خواست و با هر جواب من دمق و شاکی‌تر می‌شد. هر از چند گاهی گفته‌های منو یادداشت می‌کرد و بعد خودکار رو لای انگشتاش بازی می‌داد.

کم کم داشت خسته می‌شد، دستاشو از روی میز برداشت، لیوان استیل رو آب کرد، کمی خودشو روی صندلی جابجا کرد و لم داد و آب رو جرعه جرعه سرکشید.

من هم همانطور که دست‌های بسته‌ام روی میز بود، پاسخ‌های مبهمی به آخرین سوالش می‌دادم.

کمی آب ته لیوان استیل مانده بود، لیوانو کج کرد و آب رو بر موزائیک‌های لخت کف اتاق ریخت. ترشحاتِ قطراتی که به زمین می‌ریخت ریز ریز به پام می‌پاشید. آب لیوان که تموم شد اونو سر و ته به دست گرفت!

پاسخ‌های صد تا یه غازم تموم نشده بود که یهو مثل برق گرفته‌ها از جا بلند شد و لبه لیوان استیل رو چنان روی انگشتام کوبید که درجا ناخنم از گوشت جدا شد و به پوستی بند شد.

با فریادی که کشیدم یهو از خواب پریدم و دیدم دستم خورده به لبه تخت. به دست مجروح و بی‌ناخنم نگاهی کردم و یادم افتاد که دیروز با موتور تصادف کردم و این بلا سرم اومده.

نوشته ای از رضا احمدوند \\ tags: , , ,

شهریور ۰۵

در چند قدمی ماه مهمانی خدا، از طرف میزبان ضیافت الهی، عیدی کوچولویی که در عین حال بزرگ و ارزشمند بود گرفتم.

اسم این هدیه کوچولو رو زهرا خانوم گذاشتم. (این قدر شیرین و ناز هست که اصلا نیازی به درخواست شیرینی نیست.)

 و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین

زهرا کوچولو

زهرا کوچولو

نکته آموزشی برای پدر و مادرهای جوان:

وقتی نوزاد سینه مادر و یا شیشه شیرش را می‌مکد همراه شیر، مقداری هم هوا می‌بلعد که با ورود به معده مقداری از حجم آن را اشغال می‌کند و باعث دل درد نوزاد خواهد شد.

مقدار هوای وارد شده به معده در صورتی که مکیدن همراه با هیجان و یا از روی گرسنگی شدید باشد، تشدید می‌شود.

وقتی که این هوا می‌خواهد مسیر معده تا دهان را بازگردد و خارج شود، بخشی از شیر خورده شده را همراه خود می‌آورد و از دهان (و گاهی از بینی) نوزاد خارج می‌کند که اگر اطرافیان غافل باشند ممکن است طفل دچار خفگی شود.

مهمترین راهکار برای پیشگیری از این اتفاقات، آروغ زدن است و بهترین روش این است نوزاد را به حالت عمودی در آغوش گرفته، سر او را بر روی شانه‌تان گذاشته، ضربات ملایمی به پشتش بزنید و کمرش را ماساژ دهید. با این عمل پس از مدتی هوا از معده نوزاد خارج شده و او آرامش خود را باز می‌یابد.

 

پ.ن) چند روز اول این قدر برای آروغ زدن زهرا کوچولو، اونو بغل کردم و به پشتش زدم که پیر شدم!

یک بار که داشتم به پشتش می‌زدم، چُرتم پاره شد و از خواب پریدم، دیدم پای کامپیوتر نشستم و دارم روی دکمه موس می‌کوبم!

نوشته ای از رضا احمدوند \\ tags: , , ,

تیر ۰۹

پارسال این موقع‌ها بود که تیم ٢٨ نفره خروش کردند و از انتشارات سوره زدند بیرون.

به همین مناسبت یکی از رفقای خوش ذوق چند بیت شعر در این باره سرود که حیفم اومد که اینجا نذارمش.

 

به نام خالق حق و حقیقت                         بگویم ماجرایی از طبیعت

طبیعت خوی حیوانی، طمع، آز                    ز انسان‌های صدرنگ و دغل باز

مرام پول، بیت المال، پستی                      گذشت از حق، تسامح، خودپرستی

مهندس‌های فرهنگ چپاول                         عمل منفی، به حرف اما چو بلبل

مدیران دروغ و کید و نیرنگ                          مثل آفتاب‌پرست، هفتاد و هفت رنگ

چه گویم ای برادر زین جماعت                    که گویی گوش تو هم کرده عادت

از اینها عده‌ای ماهی فروشند                     رفاقت را به نانی می‌فروشند

به هنگام حساب، تشویش دارند                 گهی شش تیغ و گاهی ریش دارند

به پیش روی تو تا به کمر خم                      به پشت سر مرید پست و درهم

به ظاهر جملگی سرباز هستند                  به باطن اما چاچولباز هستند

به فکر حال و روز خویش هستند                  کمی هم مصلحت اندیش هستند

به یک‌ باره تحمل‌ها سر آمد                        صدای جمعی از آنها در آمد

عرب، لر، ‌فارس، ‌ترک و اهل رشت‌ند             به تعدادم گمانم بیست‌ و هشت‌ند 

مدیر بخش بازرگان این جمع                       به همراه همه یاران این جمع

همان‌هایی که اهل زر نبودند                      برای حرف حق چون کر نبودند

گذشتند از تمام حاصل خویش                    که بود این برگه سبزی سوی درویش

نوشتند نامه‌ای را سر گشاده                     فرستادند سمت نقطه ‌زاده

که ما از بهر بیت‌المال رفتیم                        پی رستم مثال زال رفتیم

شعار ما بود هیهات، هیهات                       که با بنیان تو می‌پوسی ز آفات

خلاصه گشت برپا یک قیامت                       بسی طول و دراز است این حکایت

همین مقدار هم جرمش زیاد است              سر ناطق و هم سامع به باد است

به پایان آمد این دفتر برادر                          نیاید روزی که ما هم شویم کر

به امید خدای حق تعالی                           نماند ماه در آن سوی ابرا

بریزد روزی آخر بر روی آب                           پته‌ی این برادرهای ناباب

کلام آخرم کی اهل دنیا                             نماند هیچ جز این کار اولی

که هر چیزی که کشتی، داشت کردی          همان در محشرش برداشت کردی

 

 

 

سید علیرضا شجاع

نوشته ای از رضا احمدوند \\ tags: , , ,

تیر ۰۴

از یکی دوماه قبل عید برای برگزاری یک نمایشگاه کتاب بزرگ رفتیم هویزه.

قطعا هرچقدر هم که روند برگزاری مرتب و بدون دردسر باشه، مسائل ریز و درشتی پیش میاد که خاطرات تلخ و شیرینی برای آدم به جا می‌ذاره.

چون سرمون شلوغ بود و منم تنبلی کردم، چیزی از این سفر کاری دو ماهه یادداشت نکردم.

اما بنا دارم چیزایی که یادم میاد بنویسم و بعضیاشو بذارم اینجا. (البته اینم بگم که توی اون دوماه بالغ بر ٧٠٠٠ فریم عکس انداختم که هرکدومشون یه خاطره مصور هست.)

 

 

قرار بود ساعت ۶ صبح روز ٢١ بهمن از جلوی خونه حاجی، راهی سفر ٢ ماهه به مقصد هویزه بشیم.

تصمیم حرکت از یک روز قبل گرفته شد. چون من توی جلسه شرکت نکرده بودم، علیرضا خبر حرکت رو بهم داد و قرار شد روز حرکت برم دنبالش که بریم دم خونه حاجی و با مابقی دوستان سفری بشیم.

از قضا مجله‌ای رو که صفحه‌آرایی کرده بودم باید ویرایش می‌کردم.

خانومم کمک کرد تا وسایل سفر رو جمع و جور کردم و بالاجبار تا ۴ صبح ویرایش کردم و بعدش لالا.

ساعت شیش و ربع بود، جواد فلک زده که تو خیابون منتظر من بود زنگ زد و از خواب بیدارم کرد. سریع نمازو خوندم و متعجب از اینکه چرا علیرضا بام تماس نگرفته راه افتادم.

تو راه حاجی زنگ زد که ببینه چرا دیر کردم. تازه اونجا متوجه شدم که دیشب آخر وقت بنا بر این شده که علیرضا با ٣ نفر دیگه با هواپیما برن و اونم شاس زده بود و به من اطلاع نداده بود!

خلاصه تا رسیدم سر قرار و راه افتادیم، عقربه‌های ساعت به عدد ٨ رسیده بودن.

صندوق ماشینم تا خرخره از ساک و وسایل پرشد و ۵ نفر هم بر صندلی‌های ماشین جلوس کردن. از تهران زدیم بیرون. در مسیر اتوبان تهران قم که تقریبا خلوت بود، ۴ نعل با سرعت ١٧٠ می‌تاختم که یهو پلیس دلاور و نترسی در عرض آزادراه شروع به دویدن کرد و مثل کسی که آتیش گرفته باشه بال بال زنان تا لاین سوم دوید تا بتونه ماشین مارو متوقف کنه!

من که قصد وایسادن نداشتم، البت اگر هم می‌خواستم با اون سرعت ممکن نبود، پس حواسمو جمع کردم که بهش نزنم و ویژ از بغلش رد شدم.

در اولین خروجی گردش کردن و انداختم تو جاده قدیم. برای اینکه آبها از آسیاب بیفته، رفتیم تو یه قهوه خونه بین راهی تا صبحانه بخوریم.

ته کثیف خونه بود جون شما! نمکدون‌هایی که روزی سفید رنگ بودن حالا زنگشون زیتونی شده بود.

به تعداد نفرات املت سفارش دادیم. یارو هم با اون سیبیلای خزش، بی‌خیال‌همه چند ظرف نیمرو برامون آورد که البت ایول هم داشت.

پشت بندشم که یه چای دبش چسبوند بمون. بچه ها که هنوز کامل سیر نشده بودن بهش گفتن چند سری کره- مربا و پنیر بیاره.

طرف اینبار هم مارو دایورت کرد و دو سه تا نیمرو دیگه گذاشت رو میز.

اون رو هم خوردیم و برای اینکه شعور عمو سیبیلو رو تست کنیم گفتیم اگه عسل داری برامون بیار. اما انگاری طرف مخش شیش میزد. از پشت همن میز کثیفش گفت تخم مرغ محلی دارم، براتون نیمرو بزنم!؟

 

نوشته ای از رضا احمدوند \\ tags: , ,

خرداد ۲۴

هنوز اطلاع دقیقی از منبع موثقی کسب نکردم که تو این دوره جناب کروبی تونست از خواب نازش بزنه تا از آراء و حق خودش صیانت کنه یا نه؟

اما شکی در این نیست که دکتر احمدی‌نژاد به جای یک شب، ۴ سال بی‌خوابی می‌کشه تا از آراء و حقوق مردمش صیانت کنه.

بیدار شو، انتخابات یازدهم نزدیکه!

بیدار شو، انتخابات یازدهم نزدیکه!

 

نوشته ای از رضا احمدوند

خرداد ۲۰

خیلی دوستش داشتم. هر وقت شعر می‌خوند یه حال عجیب غریبی می‌شدم.

خدا رحمتش کنه، حدود دو سه هفته پیش سالگرد وفاتش بود.

توی این روزها وقتی تو خیابون میرم و میام به یاد یکی از شعرهاش می‌افتم، خنده تلخی می‌کنم و با خودم می‌گم اگه الان زنده بود آیا به این شعرش بیتی اضافه می‌کرد یا قافیه شعرشو عوض می‌کرد.

شایدم با دیدن این وضع آرزوی مرگ می‌کرد.

 از  ذکر علی مدد گرفتیم                             آن چیز که می‌شود گرفتیم

در  بوتـه آزمـایش  عشـق                          از نمره بیست صد گرفتیـم

محکوم‌به‌حبس‌عشق‌گشتیم                      حکـم ازلـی ابـد گـرفتیـم

دیدیم که رایت علی سبز                           معجـون هـدایت علـی سبز

در چـنبـر آسمــان آبـی                          خورشید ولایت علـی سبـز

از باده حق سیاه مستیـم                       امـا ز حمـایت علـی سبــز

شیرین  شکایت  علی زرد                      فرهـاد حـکایت علـی سبـز

دستار شهادت علی سرخ                     لبخنـد رضـایت علـی سبـز

در نامـه مـا سیـاه رویـان                        امضـای عنـایت علـی سبـز

شاید اگر مرحوم حاج محمدرضا آقاسی هم بود به بیان دیگه می‌گفت:

سبز شده رنگ ریا …. مهدی بیا مهدی بیا

نوشته ای از رضا احمدوند

خرداد ۲۰
مهندس چیزحسین
مهندس چیزحسین

بعد از اینکه چیز به طرز اسف‌باری تو مناظره با دُکی کم آورد، برای ادامه کار اربابان زر و زور دستورالعمل جدیدی رو به برادر دیکته کردند.

در مناظره مضحک چیز و شیخ این دستورالعمل اجرایی شد، که البته این نسخه فقط برای اون مناظره نبود و بخشی از داستان در دومین فیلم تبلیغاتی چیزحسین مشاهده می‌شد.

این به اصطلاح نسخه چیز نبود جز تکرار کلمه دروغ و دروغگو و نسبت دادن این واژه به رئیس جمهورمون!

سعید حجاریان، یکی از تئوریسین‌های اصلاح طلبان: به موسوی گفتم آنقدر بگو احمدی‌نژاد دروغگو است که اگر گفت ماست سفید است دیگر مردم باور نکنند.

البته جناب دکتر احمدی‌نژاد در نطق‌های بعدیشون گفتند:

-          دروغگو خائن است و خائن ترسو، که این دولت از چیزی نمی‌ترسد.

-          اگر دولت می‌خواست دروغ بگوید چرا شبانه روز می‌دود و کار می‌کند؟

پ.ن: جالب اینجاست که تیتر اول برخی از روزنامه‌های دیروز این بود:

بانک مرکزی: موسوی دروغ می‌گوید

 

 

 

 

 

 

 

نوشته ای از رضا احمدوند

خرداد ۱۸

کمی بعد از مناظره تاریخی دکتر احمدی نژاد و مهندس میرحسین موسوی می‌شد خیل عظیم طرفداران رو در خیابون ولیعصر دید.

چیز چیز گفتن عصبی میرحسین طبع شعر مردم رو بالا برده بود.

چیز چیز چیز چیز، حرف زدنم بلد نیست

یا این یکی…

حاج محمود احمدی، برجکشو خوب زدی

بگذریم، اون شب چند تا عکس گرفتم تا حالشو ببرید.

نوشته ای از رضا احمدوند

خرداد ۱۲

دکتر حسن عباسی

دکتر حسن عباسی

 صحبت‌های بی‌نظیرشو در دانشگاه صنعتی اصفهان از یو تیوب دانلود کردیم و کلی ایول بهش گفتیم.

 

دلم لک زده بود که دوباره از نزدیک بشینم پای حرفاش. از قضا دوستان محت کردن و تو صندوق پست الکترونیکم پیام گذاشتن که یکشنبه بعد از ظهر قراره در جمع وبلاگ نوس‌های حامی دکتر احمدی‌نژاد سخنرانی کنه.

ساعت ۵ رسیدیم سالن سیدالشهدای هفت تیر، دقایقی بعد سالن تا خرخره پرشد.

با اون حرارت و انرژی که تو کلامش هست همه رو تحت تاثیر حرفاش قرار می‌ده.

در خلال صحبتهاش سعی کردم کدهایی رو که می‌ده به صورت پیام کوتاه برای دستان ارسال کنم تا اونایی که نتونستن بیان بی‌بهره نمونن.

- اونایی که می‌گن رئیس جمهور شدن مجدد دکتر احمدی‌نژاد دیکتاتوری رو بر کشور حاکم می‌کنه!

دکتر حسن عباسی: مدیریت‌های مادام العمر در ایران عین دیکتاتوری است و نمونه‌های اون مدیریت مترو و مدیریت دانشگاه آزاد است. (صدای دست زدن وبلاگ نویس‌ها)

- اونایی که می‌گن دولت میرحسن با کفایت بود!

دکتر حسن عباسی: عاقبت مدیریت با کفایت میرحسین در زمان جنگ نوشیدن جام زهر توسط حضرت امام بود. (صدای تشویق حضار)

- تکرار تاریخ…

دکتر حسن عباسی:

سناریوی شماره یک (١)

فرمانده سپاه در زمان جنگ (سرلشکر محسن رضایی): نیرو و امکانات نداریم.

نخست وزیر وقت (مهندس میرحیسن موسوی) در پاسخ: نمی‌توانیم کاری کنیم، بودجه و توان نداریم.

رئیس مجلس و جانشین فرمانده کل قوا (جحه الاسلام) در محضر امام: آنها نیرو امکانات ندارند، اینها هم بودجه و توان ندارند!

رهبر (امام خمینی): جام زهر را می‌نوشم…

تکرار تاریخ در سناریوی شماره دو (٢)

مجلس کروبی (مجلس ششم): آژانس اجازه فعالیت‌های هسته‌ای نمی‌دهد.

دولت خاتمی (دولت اصلاحات): تاسیسات هسته‌ای را پلمپ می‌کنیم.

دولت مردان وقت در محضر رهبر: جام زهر را بنوش!!!

- شعار احمدی‌نژاد در دولت نهم: ما می‌توانیم.

دکتر حسن عباسی: مدیریت آقایان در دوران تصدی امور در بهبوهه جنگ تحمیلی با شعار ما نمی‌توانیم بود. (صدای کف زدن)

- اونایی که میگن سازمان مدیریت منحل شد.

دکتر حسن عباسی: سازمان مدیریت تغییر ساختار داد و اگر این اشکال دارد چرا وزارت کشاورزی با جها ادغام شد و اصلا چرا در طول یک هفته ژاندارمری، شهربانی، کمیته و پلیس قضایی ادغام شد و صدای کسی در نیامد!؟

- آنهایی که می‌گویند کمک‌های دولت به نیازمندان و قشر مستضعف، رشوه انتخاباتی است.

دکتر حسن عباسی: در دولت قبل توزیع لپ تاپ بین خبرنگاران رشوه‌های انتخاباتی تلقی نمی‌شود!؟ کدام رشوه بگیر تاثیرگذارتر است؟ (سوت- دست)

- آنهایی که می‌گویند دولت نهم …

دکتر حسن عباسی: دولت میرحسین، دولت نسل اولی‌ها خواهد بود. مضاف بر این که وام‌دار گروه‌های زیادی است که سهم‌خواهی خواهند کرد. (صدای تشویق)

- میر حسین: مهم‌ترین مسئله روز بحث فرهنگی است.

دکتر حسن عباسی: شما بفرمایید طی ۲۰ سال گذشته در شورای عالی انقلاب فرهنگی به عنوان بزرگترین نهاد فرهنگی چه کردید؟ (صدای دست زدن حضار)

 

خلاصه صحبت‌های این چنینی زیاد بود که شما به همینا بسنده کنید.

راستی ساعت ١٧ امروز هم حاج سعید قاسمی در همین سالن سیدالشهدای هفت تیر در حمایت از دکتر به پشت تریبون میره.

نوشته ای از رضا احمدوند