۳:۲۶ ق.ظ

تبلیغات تلویزیونی شخصیت‌ساز

زمانی که ما بچه بودیم، بازار تبلیغات «پفک» خیلی داغ بود.

دست کم نصف آگهی‌های بازرگانی به این‌جور محصولات اختصاص داشت.

بچه‌ها هم از این خوراکی شدیدا استقبال می‌کردن و رفته رفته شخصیت‌شون مثل پفک شده. یعنی خوشمزه، توخالی و بی‌خاصیت شدن (بلانسبت شما).

حالا امروزه محصولی که در آگهی‌ها جایی باز کرده و از همه داره پیشی می‌گیره، «پوشک بچه» هست. چار صباح دیگه دغدغه بچه‌ها دستشویی رفتن می‌شه و شخصیت جدیدی در نسل آینده به‌وجود میاد!

نظر شما چیه؟ نسل‌های بعد از اونا چه شخصیت‌هایی پیدا می‌کنن؟

۵:۱۳ ب.ظ

واسه کی نماز می‌خونیم!؟

یه بار تو عمرمون ناپرهیزی کردیم و برای اولین بار با یکی از رفقا رفتم نمازخونه محل کار.

تا رسیدیم نماز جماعت تموم شد و همه زدن بیرون. خودمون نمازو خوندیم. بعد نماز از رفیقم پرسیدم هر روز چند نفر تو نماز جماعت شرکت می‌کنن؟

با یه حالت غمناک گفت حدود ۳۰ نفر؛ نمی‌دونم چیکار کنیم که بیشتر بشن.

فرداش دوباره رفیم نماز جماعت. اینبار نماز تموم نشده بود و حدود ۶۰- ۷۰ نفر هم حضور داشتن. رفیقم اول کمی ذوق کرد بعد گفت شک نکن که یا دکتر (رئیس) یا دبیرکل (نفر دوم سازمان) اومده نماز جماعت که شلوغ شده!

بعد از نماز که همکارا داشتن می‌رفتن بیرون، دکتر هم احوال پرسی مختصری کرد و از نمازخونه زد بیرون.

با خودم گفتم واسه خدا که نماز نمی‌خونیم، واسه دل خودمون هم که هیچ، اما اگه رئیس بیاد واسه خود شیرینی، هیئت بلند پایه‌ای دنبالش راه می‌افتن…

۳:۴۱ ب.ظ

کوشش؟

- برای دخترم یه سه چرخه خریدم. سوار شده، بهش میگم دخترم پا بزن.

با تعجب می گه: کوشش!؟

- تو ماشین نشستیم که برا یک دو روز بریم مسافرت و آب و هوایی عوض کنیم. راننده رو می کنه به دخترم و میگه: عمو ببین داریم با سرعت میریم.

دخترم با تعجب میگه: سرعت کوشش!؟

- چند روز قبل با بارش یه بارون، علاوه بر آب گرفتگی خیابونا، برق محله ماهم قطع شد. با وصل شدن برق، لامپ یکی از اتاقها روشن شد و من گفتم برق اومد.

دخترم با تعجب گفت: برق کوشش!؟

پ.ن/ حالا هروقت سوار موتور میشیم‏، دختره میگه باباضا پا بزن.

حسن ختام این مطلب، جمله ای از بیانات گهربار دخترم؛ ‹موتوم باباضا رضا آقاچیه!› (یعنی موتور بابا رضا آپاچیه)

برچسب ها: ,

۴:۳۹ ب.ظ

کباب نامرد

امسال، ۱۵ رمضون (ولادت امام حسن مجتبی (ع))، با ۲۵ مرداد که تولد دخترمه افتاده بود تو یه روز.

ما هم به همین مناسبت یه تیر چند نشون کردیم. مهمونا رو واسه افطاری و جشن تولد یکجا دعوت کردیم.

همه کارا رو انجام دادیم و غذا رو هم از بیرون کباب سفارش دادیم.

مهمونا اومدن، افطاری و شام و کیک و میوه و … رو خوردن و بردن.

ما هم مثل بقیه افطاری خوردیم،  با این تفاوت که من و خانومم تو ماه رمضون شام نمی خوریم. (با این حساب کبابمون موند برای سحری).

سحر، خانومم بلند شد غذا رو گرم کرد، زیر قابلمه رو خاموش کرد و اومد یه چرت خوابید، وقتی بیدار شدیم چند دیقه از اذان گذشته بود ما حسرت به دل موندیم.

شب جایی مهمون بودیم و کباب قصه ما دست نخورده موند. سحر روز بعد خودم شخصا پاشدم و چای دم کردم و چلوکباب محترم رو گرم کردم، زیر کتری و خاموش کردم و تا زمانی که غذا گرم بشه رفتم خوابیدم. وقتی پاشدم یه ساعت از اذان گذشته بود و غذا و قابلمه سوخته بود!

نمی دونم کدوم یکی از مهمونا چشمش دنبال غذای ما بود که آخرش از حلق خودمون پایین نرفت.

۵:۲۶ ق.ظ

حاج محمد رضا آقاسی

از اول ماه رمضان، هر روز یکی دو ساعت بعد از سحری، روی این کار وقت گذاشتم و با قلم نوری (دیجیتال پینتینگ) نقاشی کردم.

سعی کردم تصویر به خود مرحوم حاج محمد رضا آقاسی شبیه بشه. امیدوارم که بپسندید.

آقاسی

ای ناز تو بهترین سرآغاز
یک چشمه نگر نماز مارا
چشم تو شراب خانه ماست
از روز ازل نیاز مندیم
ای لعل تو گوهر تبسم
ای راه نمای ره نوردان
سوگند تورا به لن ترانی

چشمی به نیاز ما بیانداز
پر کن قدح نیاز مارا
این مستی و می بهانه ماست
بر جام لب تو آزمندیم
بگشای لب از سر تبسم
مارا خس و خار راه مگردان
کین قافله را زخود نرانی

۹:۱۷ ب.ظ

آخرین مبطل روزه رسید

داری آرتلاک (قطره چشم) می‌ریزی چشمات که حضرت علامه سر می‌رسه.
می‌گه: ببینم مگه روزه نیستی!؟
می‌گی هستم، چطورمگه؟
می‌گه قطره بریزی چشمات روزه‌ات باطل میشه!
می‌گی من که اونو نخوردم.
می‌گه آمپول رو هم نمی‌خوری ولی باطل می‌کنه!!!
پشت بندش فتوا می‌ده که این کارا کلاه شرعیه، چون بدنت به آب نیاز داره می‌خوای از راه چشم احتیاج بدنتو برطرف کنی.

پ.ن/ روز جهانی ۱۴ مرداد بر عاشقان مبارک باد.

۹:۵۲ ق.ظ

نظر کارشناسی

برا یه مهمون خارجی یه بنر خوشامدگویی دو زبانه (فارسی- انگلیسی) طراحی می کنی.

یه بابایی می پرسه هزینه چاپش چقدر میشه؟ میگی فلان تومن.

یهو یکی از مدیران میپره وسط و کبّاده علم و فضل میکشه و میگه چون متن لاتین هم داره احتمالا هزینه چاپش بیشتر از اینا بشه!!!

۱۱:۵۸ ق.ظ

اول و آخر خدا

داری همین طوری خوش خوشان با موتورت میری و چند متر جلوتر هم یه نیسان یخچال دار ویژه حمل مرغ و فرآورده های گوشتی راه حرکت میکنه.

یهو ناغافل از تو نیسان یه دونه بیل پرت میشه بیرون و با هر بار برخورد به زمین، کمونه می کنه و جهتش عوض میشه! با هزار زور موتور و این ور اون ور میکنی و همچین ترمز میکنی که لاستیکا رو زمین یه جیغ خفن میکشن، خلاصه خدا میخواد و بیل رو رد میکنی.

اینقدر همه چیز باسرعت شروع و تموم میشه که ضربان قلبت میره روی اوووه و پاهات روی ترمز و دنده بند نمیشه!

ناخودآگاه صدای گوش نواز(!) دکتر نیما افشار به گوشِت میرسه که میگه: “اساسا یه نفس عمیق بکش تا همه چی درست شه”.

اینقدر دستپاچه شدی که سریع به حرفش گوش می کنیم و با تمام توان استارت یه نفس عمیق رو میزنی تا ریه هات پرِ هوا بشه. در همین حین اتوبوس شرکت محترم واحد اتوبوسرانی یه دونه گاز مشتی میده.

ریه ها به جای هوا، سرشار از دود غلیظ و سیاه رنگ میشه و پشت بندش سرفه کردن…

تازه بعد از این همه داستان یادت میفته که اساساً دل آرام گیرد با یاد خدا.

الا بذکر الله تطمئن القلوب

پ. ن/ آپاچی و ترمز دیسکی و ABS و… که هیچ، اگه موتورت لامبورگینی هم باشه، تا خدا نخواد چیزیت نمیشه.

۱۱:۳۷ ق.ظ

ازدواج سازمانی

طرف میگه تو سازمان خیلی سرم شلوغ شده، اصلا نمیرسم رو میز و اتاقمو مرتب کنم. حالا به فلسفه ازدواج های سازمان پی بردم!

۲:۳۶ ق.ظ

جهاد اقتصادی با چاشنی جهاد الهی

بهش میگم چه خبر حاجی؟
میگه سلامتی؛ اگه خدا قبول کنه در مسیر جهاد اقتصادی یه حرکت زدم که فرمان حضرت آقا رو بی‌پاسخ نذاریم.
لبخندی می‌زنم و میگم باریکلا! حالا چیکار کردی؟
میگه امسال برنامه‌ریزی و زمانبندی‌ها رو ردیف کردم و تو ۴ جا امام جماعت نماز ظهر هستم.
لبخند رو لبم می‌ماسه، میگم اینه جهاد اقتصادیت!؟
بادی به غبغب می‌ندازه میگه درآمدش خوبه، البته بخش جهادیش مونده، گوش کن تا بگم.
ادامه میده: از اونجایی که باید نمازام واجب باشه تا ملت بتونن بهم اقتداکنن، برا همین میرم از خانواده‌هایی که کسی ازشون مُرده یه پولی می‌گیرم تا نماز قضاهاشونو بخونم.
اینطوری یه معامله ۳ سر سود انجام میدم.
هم از خانواده متوفی، هم از اون ۴ جا پول خوبی می‌گیرم. هم اینکه وجب وجب خاک بهشت رو به نام خودم میزنم.
یعنی جهاد اقتصادی در دنیا و جهاد الهی در آخرت رو با هم دارم…