تیر ۲۰

 نخستین روزهای سال ۶۱ سپری می‌شد. هفت سین بچه‌ها را سربند، سجاده، سرنیزه، سیم خاردار و … تشکیل می‌داد. 

همگی در تب و تاب شروع عملیات فتح المبین بودند؛ یکی بند حمایلش را محکم می‌کرد و قطار فشنگش را صاف و صوف می‌کرد، یکی زور می‌زد تا فنر ارتجاع کلاشینکفِ قنداق تا شو اش را جا بزند و دیگری هم که به سایه‌ای پناه برده بود سعی می‌کرد با زور سرنیزه پاره ترکشی را که در پشت پاشنه پوتینِ واکس نخورده‌اش جا خوش کرده بود درآورد. 

***  
 

 

با اینکه تازه دومین روز فروردین ماه بود، هوا به شدت گرم و طاقت فرسا بود و در اثر وزش بادهای داغ، لب‌های همه پر تَرَک و صورت‌ها خشک و آفتاب سوخته شده بود. 

نوازش خشن بادهای گرم تا جایی رسیده بود که بعضی از رزمندگان برای اینکه از گزند بادها در امان باشند، در آن هوای گرم و سوزان پتوهای سربازی به خود پیچیده بودند و جالب اینجا که در آن شرایط همگی در کف نوشیدن یک استکان چای بودند تا عطششان برطرف شود.  
 

 

بی‌درنگ چاله‌ای زاغه مانند در زمین حفر و روی آن سوراخی تعبیه کردم و داخل چاله را با خار و خاشاک و هیزم پر کردم و سراغ گالن ۲۰ لیتری که پشت جیپ بسته بودم رفتم؛ گالن پر از آب را به پهلو روی سوراخ بالایی زاغه خواباندم و پس از چند دقیقه آب شروع کرد به قل قل کردن. 

در کمتر از یک ربع همه ۲۰ لیتر آب را با قمقمه‌هایشان بردند و از نعمت چای بهرمند شدند.

 

نوشته ای از رضا احمدوند

تیر ۰۹

 آن زمان معاون گردان بود، فرمانده گردان از مرکز استان اعزام شده بود و با همه تیز بازی‌هایش، نیروی تحت امر او شده بود! 

یک شب که نیروها با خیال آسوده و به دور از هیجان عملیات در خواب فرو رفته بودند، پیش من آمد و گفت به نظرت آمادگی بچه‌ها کم نشده، با رزم شب موافقی؟ من هم که سرم برای همین کارها درد می‌کرد به علامت رضایت نیشم را تا بناگوش باز کردم و یکی دو بار پلک‌هایم را محکم روی هم فشردم و باز کردم. 

هنوز برنامه ‌ای پیاده نکرده بودیم که دوتایی احساس کردیم که گرسنه‌ایم. خودمان راه حل را بلد بودیم، یک نگاه معنی دار به همدیگر انداختیم و همراه با یک لبخند شبیخون زدن به آشپزخانه ستاد شروع شد. چند تکه بزرگ جگر تازه گوسفندی پیدا کردیم، درب آشپزخانه را بستیم و دلی از عزا درآوردیم. در همین حین فرمانده گردان که با سر و صدای کم ما بیدار شده بود خواست وارد آشپزخانه شود ولی با دیدن درب قفل شده و شناخت کافی از ما، کاملا بوی توطئه را حس کرد و خود را از مهلکه رهانید و شب را تا صبح با خیال راحت در انبار اسلحه و مهمات گردان خوابید! 

ساعتی از نیمه شب گذشته بود که با سر و صدای وحشتناک ما، برادران رزمنده مانند برق گرفته‌ها از خواب می‌پریدند و سیخ می‌ایستادند. ابتدای کار با آن چشم‌های خواب آلود و زیر پیرآهن و بعضا با شلوارهای کردی به هم می‌خوردند تا پوتین‌هایشان را پیدا کنند. لحظاتی گذشت تا همگی لباس پوشیده و نپوشیده با پوتین‌های بند نبسته به خط شدند. او سرستون را افتاد و من هم با اسلحه روی دوشم در ته ستون می‌رفتم تا کسی جیم نشود.  

 با چند بار بالا و پایین شدن از تپه‌ها، سینه خیز و کلاغ‌پر و …شب را به صبح رساندیم و تازه خواب از سرمان پریده بود که هوس کردین دعای کمیل بخوانیم.از بین این همه آدمی‌زاد یکی را که از نظر صدا به نوبه خود فاجعه‌ای بود انتخاب کردیم و دعا را چاشنی بی‌خوابی برادران مفلوک کردیم.

 تا دعا تمام شد اکثر بچه‌ها خوابشان برده بود و نماز صبحشان قضا شد!

نوشته ای از رضا احمدوند

تیر ۰۴

 در آن حال و هوای جنگ صمیمیت رزمندگان دو چندان شده بود و باب شوخی و دست انداختن دیگران باز بود.

- تا ساعاتی دیگر عروسی‌اش بود اما هنوز به صمیمی‌ترین دوستش اطلاع نداده بود! راستش می‌ترسید که باز هم با آن شوخی‌هایش دسته گل جدیدی آب دهد.

یک ساعت قبل از آمدن عاقد، کسی را فرستاد پی دوستش و در اعماق دل خود از زکاوت و سیاستی که به خرج داده بود مسرور بود، چرا که کار از کار گذشته بود و در این فرصت کم نمی‌توانست خطایی ار آن جوان پر شور و شر سربزند.  - گروهان را به ستون کرده بود و با تفنگ‌های روی دوششان عازم میدان تیر بودند.
خبر عروسی را که شنید چند لحظه به فکر فرو رفت. فرمان عقب گرد صادر شد و گروهان ۱۸۰ درجه تغیر مکان دادند. با همان لباس‌های خاکی و تفنگ‌های روی دوش سوار بر مینی‌بوس، جیپ و تویوتا کالسکه‌ای شدند و مابقی هم دوترک و سه ترک بر گُرده موتورها پریدند و گوش به فرمان فرمانده جوان به سمت خانه آقا داماد راهی شدند.به هنگام ورود به خانه نو عروس و داماد، مانند قطاری بودند که وارد تونلی می‌شود و تمامی ندارد!
دور تا دور خانه از مهمان‌های دعوت شده پر بود و گروهان مسلح با آن لباس‌های خاکی و تفنگ‌های روی دوش، خود را در بین جمعیت جا کردند!
میوه و شیرینی به اندازه کافی بود، اما کارد و پیش دستی کم آمده بود و صاحبان مجلس مثل گارسون‌های حرفه‌ای رستوران‌ها، پیش دستی‌هایی که خالی شده بود جمع می‌کردند و دوباره این گردان گرسنه را تجهیز و پشتیبانی می‌کردند.
آقا داماد از دامی که در آن افتاده بود شوکه شده بود و کُرک و پرش ریخته بود.
باخود فکری کرد و خواست در همان مجلس ضرب شستی به گردان تا دندان مسلح نشان دهد.با نزدیک‌ترها مشورتی کرد و تصمیم گرفت برای شام غیر از نان و ماست چیز دیگری به آنها ندهد. 

در همین فکر بود که متوجه شد ترکش توطئه دوست صمیمی‌اش عمقی‌تر از این حرف‌ها است. یکی از همین میهمان‌های ناخواند که از کنج اتاق همراه با لبخندی به علامت تبریک سر تکان می‌داد فرمانده سپاه شهر بود! آقا داماد مجبور شد آن شب گروهان مسلح را هم چلو کباب دهد.

نوشته ای از رضا احمدوند

تیر ۰۳

سال ۶۲، در بحبوحه جنگ بود؛ محاسنش پر پشت، بلند و مشکی بود و لباس سبز رنگ سپاه به تن داشت.

سوار بر موتور، نزد یکی از روحانیون نام آشنای شهر رفت و از او خواست که به عنوان شاهد در مراسم عقد یکی از برادران پاسدار حضور داشته باشد. حاج آقا با روی خندان قبول کرد و همراه هم، سوار بر گرده موتور شدند و رفتند.

باد سر و ریش جوان را آشفته کرده بود و روحانی که با یک دست عبای خود را جم و جور کرده بود و با دست دیگر عمامه خود را محکم به روی سرش فشار می‌داد که مبادا باد ببرد. سرش را به گوش جوان پاسدار نزدیک کرد و پرسید داماد را می‌شناسی؟ جوان سرش را به پایین تکان داد و گفت بعله، خودی است.

بالاخره به خانه‌ی عروس رسیدند. امام جمعه و معتمدین شهر هم خود را برای مراسم عقد رسانده بودند. اندکی نگذشته بود که حاج آقا نام و نشانی از داماد پرسید و با صحنه‌ای روبرو شد!

داماد با لباس سبز سپاه، محاسن پر پشت، بلند و مشکی بر سفره عقد نشسته بود، خوب که نگاه کرد داماد را شناخت!

او همان پاسدار سبزپوش بود که دقایقی پیش سراغش رفته بود و الان با همان لباس یک رنگ و مقدس بر سر سفره عقد نشته و زندگی مشترکش را آغاز کرد.

نوشته ای از رضا احمدوند