مرداد ۲۴

هنوز به خاطر اون تصادف خونه نشین بودم و پام تو گچ بود.
به دلایلی باید می رفتم دفتر مجله مهرنو تا کاری انجام بدم. محل این مجله دقیقا روبروی دانشگاه افسری امام علی هست.
با اون اوضاع نه می تونستم با موتور برم و نه چند مسیر ماشین عوض کنم، پس زنگ زدم آژانس تا یه ماشین بفرسته.
برای اینکه آدرس سرراست بدم به آقایی که اون ور خط بود گفتم می رم  دانشگاه افسری امام علی (ع).
بعد از چند دیقه ماشین اومد و زنگ زد. لنگون لنگون با یه عصا زیر بغل سوار شدم.
بعد از چند دیقه، راننده که سن و سال و سر و تیپم رو دید با توجه به مقصدم که دانشگاه افسری بود گفت اونجا درس می خونی؟
یه لحظه دلم برای خالی بندی لک زد، به راننده گفتم نه! مربی آموزش هستم.
طرف که معلوم بود خوشش اومده پرسید دست و پات چی شده؟
با اعتماد به نفس کامل گفتم تو دوره آموزشی، هلی برن (پرش از هلی کوپتر رو با چتر) آموزش می دادم. موقعی که پریدم چترم باز نشد و مجبور شدم از چتر زاپاسم استفاده کنم.
اما چتر دومم خیلی نزدیک به زمین باز شد و فرصتی برای کشیدن برک ها و فلر کردن نداشتم که بر اثر شدت ضربه این بلا سرم اومد که می بینی.

یارو از این که می دید بچه محلشون یه مربی آموزش جوون و با روحیه هست خیلی حال کرده بود. (تازه خودمم از این همه اعتماد به نفس و روحیه به حال خودم غبطه می خوردم.)

نوشته ای از رضا احمدوند \\ tags: , , , , ,

مرداد ۲۳

روزعید بود، بعد از یک ماه زندگی دست و پا شکسته، خودمو از گچ و آتل خلاص کردم.
با زور عصا رفتیم سوار ماشین بشیم و روز عید خدمت پدر و مادر برسیم.
تو این یک ماه که خونه نشین بودم، علاوه بر خاک، پرنده های محترم کلی به ماشین حال داده بودن، تازه یکی از همسایه ها هم که انگار قوت غالبش ماکارانی بوده، هر روز ته مونده غذاشو نثار ماشین مفلوک بنده کرده بود!
خلاصه با کلی خجالت سوار شدیم و رفتیم به سمت خونه بابام.
نزدیکای خونه شون که رسیدم، دیدم که از شانس خوبم آب یکی از این لوله خرکی ها که تانکر آب باهاش پر می کنن بازه.
آروم ماشین رو بردم زیرش، دو سه بار عقب و جلو کردم که خاک و ماکارانی و آثار هنری کفترها از بین بره و خلاصه یه حالی دادم بهش.
طمع کردم و با خودم گفتم حالا که آب مفت داره همین جوری هدر میره، بذار درست حسابی این طفلک رو بشورم.
کمی رفتم جلوتر، پیاده شدم و کمی تاید ریختم رو ماشین و همه جارو کف مالی کردم. تا من کف مالی می کردم یکی دو تا ماشین اومدن و زیر لوله آب تنی کردن.
کف مالی که تموم شد دیدم چند تا ماشین صف وایسادن که آب تنی کنن. از لاین بغلی هم ماشین ها با سرعت میومدن و نمیشد برم ته صف وایسم.
خلاصه کلی وایسادم تا همه آب بازیشونو کردن و راه برام باز شد. تا اومدم دنده عقب بگیرم و برم زیر آب، از غیب یه تانکر رسید و رفت زیرش تا مخزنش رو پر کنه.
دیگه اشکم دراومد. راننده محترمش رفت آب رو تا آخر باز کرد و گفت ۱۰ دیقه طول میکشه تا پر بشه!
خلاصه وایسادم تا اون هم رفت بعد رفتم زیر آب. اما تو این تابستون همچین آفتاب گذاشته بود به جون این تاید و رو بدنه خشکش کرده بود که هرچی موندم زیر آب لکه های کف و تاید پاک نشد. منم که با دست و پای ناقصم نمی تونستم بیشتر از این کاری کنم.

آخر بی خیالش شدم و همون جوری رفتیم خدمت بابا و مامان.

 

پ.ن: ۱۴ مرداد، سالروز ولادت با سعادت خودمو به خودم تبریک میگم.

پیشاپیش ۲۵ مرداد، سالروز ولادت دخترمو بهش تبریک میگم.

تو ماه رمضون ما رو هم دعا کنید، جای دوری نمیره.

نوشته ای از رضا احمدوند \\ tags: , , , ,

فروردین ۳۱

اوایل ماه محرم بود که با ماه آخر پاییز همراه شده بود و احتمال بارش برف و بارون بود.

یه روز که مهمون یکی از اقوام عیال بودیم، صدای زنگ به صدا دراومد.

صاحب‌خونه در رو باز کرد و با خانومی که پشت در بود مشغول صحبت شد. ما هم که داخل اتاق بودیم مستمع افاضات ایشون شدیم.

طرف انگاری خانوم همسایه طبقه بالا بود، اون طوری که از صحبت‌هاش متوجه شدم داداش جوون خانوم همسایه مریض احوال بود.

نکته‌ای که برام عجیب و باورنکردنی بود اینه که خانوم همسایه از میزبان ما خواست که از مسجد محل چادر برزنتی بگیره و روی حیاط رو مسقف کنه تا برای برگزاری مجلس ختم داداشش مشکلی از لحاظ باد و بارون پیش نیاد و قابلمه بزرگی هم برای پختن غذای مراسم گرفت!

 

متأسفانه بعد از گذشت چند ماه از اون داستان، چند روز پیش اعلامیه ترحیم داداش خانوم همسایه رو چسبوندن به در و دیوار.

نوشته ای از رضا احمدوند \\ tags: , , ,

تیر ۰۴

از یکی دوماه قبل عید برای برگزاری یک نمایشگاه کتاب بزرگ رفتیم هویزه.

قطعا هرچقدر هم که روند برگزاری مرتب و بدون دردسر باشه، مسائل ریز و درشتی پیش میاد که خاطرات تلخ و شیرینی برای آدم به جا می‌ذاره.

چون سرمون شلوغ بود و منم تنبلی کردم، چیزی از این سفر کاری دو ماهه یادداشت نکردم.

اما بنا دارم چیزایی که یادم میاد بنویسم و بعضیاشو بذارم اینجا. (البته اینم بگم که توی اون دوماه بالغ بر ٧٠٠٠ فریم عکس انداختم که هرکدومشون یه خاطره مصور هست.)

 

 

قرار بود ساعت ۶ صبح روز ٢١ بهمن از جلوی خونه حاجی، راهی سفر ٢ ماهه به مقصد هویزه بشیم.

تصمیم حرکت از یک روز قبل گرفته شد. چون من توی جلسه شرکت نکرده بودم، علیرضا خبر حرکت رو بهم داد و قرار شد روز حرکت برم دنبالش که بریم دم خونه حاجی و با مابقی دوستان سفری بشیم.

از قضا مجله‌ای رو که صفحه‌آرایی کرده بودم باید ویرایش می‌کردم.

خانومم کمک کرد تا وسایل سفر رو جمع و جور کردم و بالاجبار تا ۴ صبح ویرایش کردم و بعدش لالا.

ساعت شیش و ربع بود، جواد فلک زده که تو خیابون منتظر من بود زنگ زد و از خواب بیدارم کرد. سریع نمازو خوندم و متعجب از اینکه چرا علیرضا بام تماس نگرفته راه افتادم.

تو راه حاجی زنگ زد که ببینه چرا دیر کردم. تازه اونجا متوجه شدم که دیشب آخر وقت بنا بر این شده که علیرضا با ٣ نفر دیگه با هواپیما برن و اونم شاس زده بود و به من اطلاع نداده بود!

خلاصه تا رسیدم سر قرار و راه افتادیم، عقربه‌های ساعت به عدد ٨ رسیده بودن.

صندوق ماشینم تا خرخره از ساک و وسایل پرشد و ۵ نفر هم بر صندلی‌های ماشین جلوس کردن. از تهران زدیم بیرون. در مسیر اتوبان تهران قم که تقریبا خلوت بود، ۴ نعل با سرعت ١٧٠ می‌تاختم که یهو پلیس دلاور و نترسی در عرض آزادراه شروع به دویدن کرد و مثل کسی که آتیش گرفته باشه بال بال زنان تا لاین سوم دوید تا بتونه ماشین مارو متوقف کنه!

من که قصد وایسادن نداشتم، البت اگر هم می‌خواستم با اون سرعت ممکن نبود، پس حواسمو جمع کردم که بهش نزنم و ویژ از بغلش رد شدم.

در اولین خروجی گردش کردن و انداختم تو جاده قدیم. برای اینکه آبها از آسیاب بیفته، رفتیم تو یه قهوه خونه بین راهی تا صبحانه بخوریم.

ته کثیف خونه بود جون شما! نمکدون‌هایی که روزی سفید رنگ بودن حالا زنگشون زیتونی شده بود.

به تعداد نفرات املت سفارش دادیم. یارو هم با اون سیبیلای خزش، بی‌خیال‌همه چند ظرف نیمرو برامون آورد که البت ایول هم داشت.

پشت بندشم که یه چای دبش چسبوند بمون. بچه ها که هنوز کامل سیر نشده بودن بهش گفتن چند سری کره- مربا و پنیر بیاره.

طرف اینبار هم مارو دایورت کرد و دو سه تا نیمرو دیگه گذاشت رو میز.

اون رو هم خوردیم و برای اینکه شعور عمو سیبیلو رو تست کنیم گفتیم اگه عسل داری برامون بیار. اما انگاری طرف مخش شیش میزد. از پشت همن میز کثیفش گفت تخم مرغ محلی دارم، براتون نیمرو بزنم!؟

 

نوشته ای از رضا احمدوند \\ tags: , ,

آذر ۱۷

همین اول کار بگم که بعدا فحشم ندید.

ممکنه این مطلب رو خیلی وقت پیشا تو اون یکی وبلاگم خونده باشین، اما چون به مناسبت روز ملی ازدواج، اون رو در ویژه نامه مطلع عشق چاپ کردن، گفتم شاید بد نباشه که منم دوباره اینجا بذارمش تا بخونین.

ساعت ۱۱ شب بود، داشتم تو اینترنت پرسه می‌زدم و یاهومسنجرم باز بود که برام یه PM اومد!

کلی سلام و احوال پرسی و قربون صدقه رفتن و در ادامه؛ «I Love You، دوستت دارم، عشق منی، تو مرد زندگی من هستی و …»

از این طرف مُخ من هی Error می داد که این بنده خدا کی میتونه باشه!؟ از طرفی هم نمی‌خواستم بند رو آب بدم و قُد بازی هم باعث شد تا ازش نپرسم شما کی هستی؟

از قرار معلوم خانوم بی خیال معامله نبود! یه بند می‌گفت‌ «دوستت دارم، عاشقتم، بامرامی، با وفایی، گلی» و از این حرفای عشقولانه!

من هم بیش از پیش مات و مبهوت و نیز متحیر در جواب سرکار خانوم می گفتم: شما بزرگوارید، نظر لطفتونه، من کوچیک شمام و … .

بعد از این که من چند تا سؤال انحرافی از ایشون پرسیدم، اون خانوم محترم برداشت کردند که پای دختر دیگری در میون هست! کمی دلگیر شد و گفت «می خوای منو از سر راهت برداری!؟ رک بگو!»

من دیگه چشمام گرد شده بود. تا اون روز پای هیچ دختری تو زندگیم نبوده، بعد خانوم خودشون که پیداشون شده هیچ، می‌فرمایند پای کس دیگری هم وسط هست!

به ناچار مشکلات خودمو بهونه کردم و سفره دلم رو براش باز کردم، از سیر تا پیاز براش تعریف کردم. بعد بهش گفتم هر کسی این قدر مشکل داشت اسم خودشو هم فراموش می‌کرد، دیگه چه برسه به عشق و عاشقی!

البته خودمونیم، کلی سبک شدم. چون حرفای دلمو به هیچ کس نزده بودم. دیگه آخرش اشکم در اومد.

ایشون هم کلی به من دلداری داد بعد خودشو معرفی کرد. حالا باز قربون صدقه‌ها شروع شد.

دیگه داشت باورم می‌شد که این خانوم سرنوشت منه!

هرچی میگفتم آخه ندیده و نشناخته که آدم عاشق نمی‌شه! ولی مرغ خانوم یه پا داشت که من تا آخر به عشقمون پای‌بندم، من و تو با هم صحبت کردیم و هزار دلیل دیگر برای این عشق بازی!

دیگه مجبور شدم از در دیگری وارد بشم.

بهش گفتم از خودت بگو، برای زندگی مشترکمون باید بیشتر از هم بدونیم.

بیست سؤالی شروع شد.

من می‌پرسیدم و خانوم هم جواب می‌دادن، اسم- فامیل- شغل- وضعیت تحصیل- خونواده و … تا این که رسیدیم به «سن!!!»

گفت ۲۳ سالمه، مگه نمی‌دونستی!؟

آب دهنمو قورت دادم و گفتم چرا، می‌خواستم همه اطلاعات رو کنار هم بذارم که به نتیجه برسیم.

(آخه فکرشو بکنید من که ۲۱ سالمه باید با یه خانوم ۲۳ ساله ازدواج کنم!)

خلاصه راند اول تموم شد. حالا نوبت اون بود که بپرسه.

اسم- فامیل- شغل- وضعیت تحصیل- خونواده و …، باز هم به سن رسیدیم، گفتم ۲۱ سالمه.

یهو همه چیز تغییر کرد! اون خانوم با تعجب گفت «ولی تو گفتی ۲۳ سالته، یعنی…!؟)

من هم حاج و واج، گفتم: من؟ من گفتم؟ حتما اشتباهی شده!

-«اشتباه؟ چه اشتباهی؟ من و تو با هم حرف زدیم! همه این مسائل رو هم با هم مطرح کردیم، اگه پای کس دیگه‌ای وسطه بگو! آمادگیشو دارم.»

دیگه حالا من هی می‌گفتم به خدا اشتباه گرفتی، به جون مادرم من اونی که تو می‌گی نیستم، من تو عمرم با هیچ دختری صحبت هم نکردم، دیگه چه برسه قرار ازدواج بذاریم!

آخرالامر بعد از کلی سؤال و جواب فهمیدیم که به دلیل تشابه ID، سرکار خانوم بنده رو به جای جوونی که بهش قول ازدواج داده اشتباه گرفتن!

بنده خدا دیگه اینقدر خجالت کشدید و معذرت خواهی کرد که من خیس عرق شدم.

اما این مزیت رو داشت که ساعت ۲:۳۰ نیمه شب بنده رو رسما برای جشن عروسی دعوت کردن.

باز هم خوب شد که به خیر تموم شد. عشق‌های اینترنتی ممکنه با همین جور اشتباه‌ها دیس‌کانکت بشن!

نوشته ای از رضا احمدوند