<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>

<channel>
	<title>تمشك</title>
	<atom:link href="http://tameshk.ir/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://tameshk.ir</link>
	<description>تمشك بچين!</description>
	<pubDate>Sat, 04 Sep 2010 11:39:00 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.6.2</generator>
	<language>fa</language>
			<item>
		<title>حاج احمد</title>
		<link>http://tameshk.ir/?p=212</link>
		<comments>http://tameshk.ir/?p=212#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Sep 2010 11:39:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا احمدوند</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عمومي‏]]></category>

		<category><![CDATA[digital painting]]></category>

		<category><![CDATA[حاج احمد متوسلیان]]></category>

		<category><![CDATA[دیجیتال پینتینگ]]></category>

		<category><![CDATA[روز قدس]]></category>

		<category><![CDATA[قلم نوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tameshk.ir/?p=212</guid>
		<description><![CDATA[برای شرکت تو یه مسابقه، داشتم تصویری از حاج احمد متوسلیان رو با قلم نوری می کشیدم که متاسفانه یه روز بعد از مسابقه کار کشیدنش تموم شد.
شاید قسمتم نبوده شاید هم اون طور که درخور شأن ایشون بوده نکشیدم و به مسابقه نرسیدم.
حتما حکمتی توش بوده.
حالا که روز قدس هست و یه جورایی اسم حاجی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>برای شرکت تو یه مسابقه، داشتم تصویری از حاج احمد متوسلیان رو با قلم نوری می کشیدم که متاسفانه یه روز بعد از مسابقه کار کشیدنش تموم شد.</p>
<p>شاید قسمتم نبوده شاید هم اون طور که درخور شأن ایشون بوده نکشیدم و به مسابقه نرسیدم.</p>
<p>حتما حکمتی توش بوده.</p>
<p>حالا که روز قدس هست و یه جورایی اسم حاجی با قدس و لبنان و این چیزا گره خورده اون عکس رو میذارم اینجا.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tameshk.ir/wordpress/wp-content/uploads/haj-ahmad.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-213" title="haj-ahmad" src="http://tameshk.ir/wordpress/wp-content/uploads/haj-ahmad-250x176.jpg" alt="" width="250" height="176" /></a></p>
<p>شادی روح خودش و هم رزماش و عاقبت به خیری دوست داراش یه صلوات هم بفرست.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tameshk.ir/?feed=rss2&amp;p=212</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>فلسفه هواکش&#8230;</title>
		<link>http://tameshk.ir/?p=206</link>
		<comments>http://tameshk.ir/?p=206#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Aug 2010 20:31:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا احمدوند</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عمومي‏]]></category>

		<category><![CDATA[تهویه]]></category>

		<category><![CDATA[دست به آب]]></category>

		<category><![CDATA[هواکش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tameshk.ir/?p=206</guid>
		<description><![CDATA[
مدتی مرخصی بودم، در این مدت که نبودم ساختمان محل کارم عوض شده بود و دوستان زحمت اثاث کشی و جابجایی وسایل رو کشیده بودن.
روزی که مرخصی تموم شد و رفتم سر کار، قسمت شد و رفتم گلاب به روتون دست به آب.
با این که هواکش داشت جون می کند و می چرخید، اما آب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;"><span style="font-size: small;"><a href="http://tameshk.ir/wordpress/wp-content/uploads/havakesh.jpg"><img class="size-medium wp-image-207 aligncenter" title="havakesh" src="http://tameshk.ir/wordpress/wp-content/uploads/havakesh-250x250.jpg" alt="" width="250" height="250" /></a></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;"><span style="font-size: small;">مدتی مرخصی بودم، در این مدت که نبودم ساختمان محل کارم عوض شده بود و دوستان زحمت اثاث کشی و جابجایی وسایل رو کشیده بودن.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;"><span style="font-size: small;">روزی که مرخصی تموم شد و رفتم سر کار، قسمت شد و رفتم گلاب به روتون دست به آب.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;"><span style="font-size: small;">با این که هواکش داشت جون می کند و می چرخید، اما آب و هوای بدی داشت. </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;"><span style="font-size: small;">حس مهندس بازیم (کنجکاوی) گل کرد و رفتم سروقت هواکش، کمی انگولکش کردم تا در کمال ناباوری فهمیدم هیچ سوراخ یا کانال تهویه ای در کار نیست و پشت هواکش دیوار بود.</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tameshk.ir/?feed=rss2&amp;p=206</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>حادثه در کمین مربی آموزش</title>
		<link>http://tameshk.ir/?p=202</link>
		<comments>http://tameshk.ir/?p=202#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Aug 2010 20:27:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا احمدوند</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>

		<category><![CDATA[عمومي‏]]></category>

		<category><![CDATA[آژانس]]></category>

		<category><![CDATA[دانشگاه افسری امام علی]]></category>

		<category><![CDATA[سقوط]]></category>

		<category><![CDATA[فلر]]></category>

		<category><![CDATA[مهرنو]]></category>

		<category><![CDATA[هلی برن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tameshk.ir/?p=202</guid>
		<description><![CDATA[هنوز به خاطر اون تصادف خونه نشین بودم و پام تو گچ بود.
به دلایلی باید می رفتم دفتر مجله مهرنو تا کاری انجام بدم. محل این مجله دقیقا روبروی دانشگاه افسری امام علی هست.
با اون اوضاع نه می تونستم با موتور برم و نه چند مسیر ماشین عوض کنم، پس زنگ زدم آژانس تا یه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">هنوز به خاطر اون تصادف خونه نشین بودم و پام تو گچ بود.<br />
به دلایلی باید می رفتم دفتر مجله <a href="http://mehreno.ir/" target="_blank">مهرنو</a> تا کاری انجام بدم. محل این مجله دقیقا روبروی دانشگاه افسری امام علی هست.<br />
با اون اوضاع نه می تونستم با موتور برم و نه چند مسیر ماشین عوض کنم، پس زنگ زدم آژانس تا یه ماشین بفرسته.<br />
برای اینکه آدرس سرراست بدم به آقایی که اون ور خط بود گفتم می رم  دانشگاه افسری امام علی (ع).<br />
بعد از چند دیقه ماشین اومد و زنگ زد. لنگون لنگون با یه عصا زیر بغل سوار شدم.<br />
بعد از چند دیقه، راننده که سن و سال و سر و تیپم رو دید با توجه به مقصدم که دانشگاه افسری بود گفت اونجا درس می خونی؟<br />
یه لحظه دلم برای خالی بندی لک زد، به راننده گفتم نه! مربی آموزش هستم.<br />
طرف که معلوم بود خوشش اومده پرسید دست و پات چی شده؟<br />
با اعتماد به نفس کامل گفتم تو دوره آموزشی، هلی برن (پرش از هلی کوپتر رو با چتر) آموزش می دادم. موقعی که پریدم چترم باز نشد و مجبور شدم از چتر زاپاسم استفاده کنم.<br />
اما چتر دومم خیلی نزدیک به زمین باز شد و فرصتی برای کشیدن برک ها و فلر کردن نداشتم که بر اثر شدت ضربه این بلا سرم اومد که می بینی.</p>
<p style="text-align: justify;">یارو از این که می دید بچه محلشون یه مربی آموزش جوون و با روحیه هست خیلی حال کرده بود. (تازه خودمم از این همه اعتماد به نفس و روحیه به حال خودم غبطه می خوردم.)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tameshk.ir/?feed=rss2&amp;p=202</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>طمع</title>
		<link>http://tameshk.ir/?p=198</link>
		<comments>http://tameshk.ir/?p=198#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Aug 2010 01:40:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا احمدوند</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>

		<category><![CDATA[عمومي‏]]></category>

		<category><![CDATA[تانکر]]></category>

		<category><![CDATA[تاید]]></category>

		<category><![CDATA[طمع]]></category>

		<category><![CDATA[عید]]></category>

		<category><![CDATA[ماکارانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tameshk.ir/?p=198</guid>
		<description><![CDATA[روزعید بود، بعد از یک ماه زندگی دست و پا شکسته، خودمو از گچ و آتل خلاص کردم.
با زور عصا رفتیم سوار ماشین بشیم و روز عید خدمت پدر و مادر برسیم.
تو این یک ماه که خونه نشین بودم، علاوه بر خاک، پرنده های محترم کلی به ماشین حال داده بودن، تازه یکی از همسایه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">روزعید بود، بعد از یک ماه زندگی دست و پا شکسته، خودمو از گچ و آتل خلاص کردم.<br />
با زور عصا رفتیم سوار ماشین بشیم و روز عید خدمت پدر و مادر برسیم.<br />
تو این یک ماه که خونه نشین بودم، علاوه بر خاک، پرنده های محترم کلی به ماشین حال داده بودن، تازه یکی از همسایه ها هم که انگار قوت غالبش ماکارانی بوده، هر روز ته مونده غذاشو نثار ماشین مفلوک بنده کرده بود!<br />
خلاصه با کلی خجالت سوار شدیم و رفتیم به سمت خونه بابام.<br />
نزدیکای خونه شون که رسیدم، دیدم که از شانس خوبم آب یکی از این لوله خرکی ها که تانکر آب باهاش پر می کنن بازه.<br />
آروم ماشین رو بردم زیرش، دو سه بار عقب و جلو کردم که خاک و ماکارانی و آثار هنری کفترها از بین بره و خلاصه یه حالی دادم بهش.<br />
طمع کردم و با خودم گفتم حالا که آب مفت داره همین جوری هدر میره، بذار درست حسابی این طفلک رو بشورم.<br />
کمی رفتم جلوتر، پیاده شدم و کمی تاید ریختم رو ماشین و همه جارو کف مالی کردم. تا من کف مالی می کردم یکی دو تا ماشین اومدن و زیر لوله آب تنی کردن.<br />
کف مالی که تموم شد دیدم چند تا ماشین صف وایسادن که آب تنی کنن. از لاین بغلی هم ماشین ها با سرعت میومدن و نمیشد برم ته صف وایسم.<br />
خلاصه کلی وایسادم تا همه آب بازیشونو کردن و راه برام باز شد. تا اومدم دنده عقب بگیرم و برم زیر آب، از غیب یه تانکر رسید و رفت زیرش تا مخزنش رو پر کنه.<br />
دیگه اشکم دراومد. راننده محترمش رفت آب رو تا آخر باز کرد و گفت ۱۰ دیقه طول میکشه تا پر بشه!<br />
خلاصه وایسادم تا اون هم رفت بعد رفتم زیر آب. اما تو این تابستون همچین آفتاب گذاشته بود به جون این تاید و رو بدنه خشکش کرده بود که هرچی موندم زیر آب لکه های کف و تاید پاک نشد. منم که با دست و پای ناقصم نمی تونستم بیشتر از این کاری کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">آخر بی خیالش شدم و همون جوری رفتیم خدمت بابا و مامان.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن: ۱۴ مرداد، سالروز ولادت با سعادت خودمو به خودم تبریک میگم.</p>
<p style="text-align: justify;">پیشاپیش ۲۵ مرداد، سالروز ولادت دخترمو بهش تبریک میگم.</p>
<p style="text-align: justify;">تو ماه رمضون ما رو هم دعا کنید، جای دوری نمیره.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tameshk.ir/?feed=rss2&amp;p=198</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>جنبه نداری پیامک نزن</title>
		<link>http://tameshk.ir/?p=192</link>
		<comments>http://tameshk.ir/?p=192#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Jun 2010 18:42:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا احمدوند</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عمومي‏]]></category>

		<category><![CDATA[SMS]]></category>

		<category><![CDATA[اس ام اس]]></category>

		<category><![CDATA[حضرت علی]]></category>

		<category><![CDATA[روز پدر]]></category>

		<category><![CDATA[پیامک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tameshk.ir/?p=192</guid>
		<description><![CDATA[روز میلاد حضرت علی (ع) یه بابایی برام پیامک تبریک فرستاد.
مضمون پیامش خیلی وزین و با کلاس بود فقط تنها مشکلی که داشت این بود که یه غلط فاحش توش بود و کلمه «اسوه» رو نوشته بود «عثوه»!!!
متقابلا به فرستنده، پیام تبریک فرستادم و اشتباهش رو گوشزد کردم.
جواب داد که پیام رو براش فرستادن و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روز میلاد حضرت علی (ع) یه بابایی برام پیامک تبریک فرستاد.<br />
مضمون پیامش خیلی وزین و با کلاس بود فقط تنها مشکلی که داشت این بود که یه غلط فاحش توش بود و کلمه «اسوه» رو نوشته بود «عثوه»!!!<br />
متقابلا به فرستنده، پیام تبریک فرستادم و اشتباهش رو گوشزد کردم.<br />
جواب داد که پیام رو براش فرستادن و اون Forward کرده.<br />
دوباره پیامک زدم و گفتم قبول نیست تو سوختی.<br />
آخرین پیامکی که ازش دریافت کردم کلی فحش آبدار بود!</p>
<p><a href="http://tameshk.ir/wordpress/wp-content/uploads/sms.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-193" title="sms" src="http://tameshk.ir/wordpress/wp-content/uploads/sms-207x250.jpg" alt="" width="207" height="250" /></a></p>
<p>البته  از یکی از رفقا هم این پیامک رو دریافت کردم:<br />
مکرر گشته ام از زندگی سیر<br />
بهای کادوی زن شد نفس گیر<br />
چرا در روز زن طلا و سکه؟<br />
ولی روز پدر شورت و عرق گیر!؟</p>
<p>اعتراف: من روز زن طلا و سکه نگرفتم و اونم متقابلا اون بالایی ها رو نگرفت.<br />
حال کردی فارسی رو با واژه پیامک چطوری زنده نگه داشتم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tameshk.ir/?feed=rss2&amp;p=192</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>پوشک حلال</title>
		<link>http://tameshk.ir/?p=185</link>
		<comments>http://tameshk.ir/?p=185#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Jun 2010 09:20:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا احمدوند</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عمومي‏]]></category>

		<category><![CDATA[halal]]></category>

		<category><![CDATA[mybaby]]></category>

		<category><![CDATA[حلال]]></category>

		<category><![CDATA[خمس]]></category>

		<category><![CDATA[مای بی بی]]></category>

		<category><![CDATA[وجوهات]]></category>

		<category><![CDATA[وصیتنامه]]></category>

		<category><![CDATA[پوشک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tameshk.ir/?p=185</guid>
		<description><![CDATA[با این لنگ و لگن شکسته کنار مبل دراز به دراز تو رختخواب افتاده بودم که یهو یادم افتاد اول تیر نزدیکه.
بیست بار با صداهای مختلف، خواهش، تمنا، جیغ، داد، هوار و &#8230; مادر بچه ها رو صدا کردم تا از توی آشپزخونه صدامو شنید.
بهش گفتم زن یه کاغذ قلم وردار بیار و این چیزایی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">با این لنگ و لگن شکسته کنار مبل دراز به دراز تو رختخواب افتاده بودم که یهو یادم افتاد اول تیر نزدیکه.<br />
بیست بار با صداهای مختلف، خواهش، تمنا، جیغ، داد، هوار و &#8230; مادر بچه ها رو صدا کردم تا از توی آشپزخونه صدامو شنید.<br />
بهش گفتم زن یه کاغذ قلم وردار بیار و این چیزایی که میگمو بنویس.<br />
پکر و پریشون اومد و گفت زبونتو گاز بگیر!<br />
کی با شکستن دست و پاش مرده که تو بمیری؟ وصیتتو نگه دار واسه خودت، به من و دخترت فکر کن، تو نباید ما رو تنها بذاری و بری&#8230;اصلا اگه تو نباشی من خونه و ماشین می خوام چی کار!؟</p>
<p style="text-align: justify;">چشام گرد شد، گفتم حالا کی خواسته بمیره؟ اول تیر سال خمسیمه، بیا بگو بینم تو خونه چه خرت و پرتی داریم که باید خمسشو بدیم.</p>
<div class="mceTemp" style="text-align: center;">
<dl id="attachment_186" class="wp-caption  alignnone" style="width: 260px;">
<dt class="wp-caption-dt"><a href="http://tameshk.ir/wordpress/wp-content/uploads/mybaby.jpg"><img class="size-medium wp-image-186 " title="mybaby" src="http://tameshk.ir/wordpress/wp-content/uploads/mybaby-250x208.jpg" alt="مای بی بی حلال" width="250" height="208" /></a></dt>
<dd class="wp-caption-dd">مای بی بی حلال</dd>
</dl>
</div>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">بعد از تموم شدن ماجرای وصیتنامه، از همه خرت و پرت هایی که بهشون خمس تعلق میگرفت لیست تهیه کردم و قیمتشو حساب کردم تا رسیدم به چیزی که دوبه شک بودم که خمس پاشو میگیره یا نه.<br />
زنگ زدم به علما و پرسیدم: برای دخترم یک کارتون پوشک خریدم، جسارتا یک پنجم مای بی بی های دخترم به اسلام میرسه!؟<br />
جواب مثبت بود و بدین ترتیب پوشک های دخترم حلال شد.<br />
قربون خدا برم، سرتاسر سال حقوق کارمند جماعت دیر میشه و هزارتا دنگ و فنگ.<br />
حالا که قراره یه چیزی ازش به خودش برسه همچین اسبابشو جور می کنه که آدم فرصت نکنه یه قرون ازش حقوقشو خرج کنه.<br />
بیست و نهم ماه تلفن زر زر زنگ زد. رئیس جان بود، احوال دست و پامو پرسید و گفت حقوقا رو ریختیم!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tameshk.ir/?feed=rss2&amp;p=185</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>آدم گچی&#8230;</title>
		<link>http://tameshk.ir/?p=178</link>
		<comments>http://tameshk.ir/?p=178#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 Jun 2010 13:12:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا احمدوند</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عمومي‏]]></category>

		<category><![CDATA[آبمیوه]]></category>

		<category><![CDATA[تصادف]]></category>

		<category><![CDATA[مطهره]]></category>

		<category><![CDATA[مکه]]></category>

		<category><![CDATA[کمپوت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tameshk.ir/?p=178</guid>
		<description><![CDATA[دیگه این بار مثل یک خواب پریشان نبود.
خیر سرم داشتم می رفتم دنبال درس و تحصیلات که یه ماشین فرتی زد زیرم.
الان چند روزه که دست و پام تو گچه!

از برکت این تصادف همه فامیل و رفیقا زحمت کشیدن و اومدن عیادتم.
خودمونیم تو این هوا و این اوضاع کمپوت و آبمیوه خوردن عالمی داره.
فردای روزی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیگه این بار مثل یک خواب پریشان نبود.<br />
خیر سرم داشتم می رفتم دنبال درس و تحصیلات که یه ماشین فرتی زد زیرم.<br />
الان چند روزه که دست و پام تو گچه!</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tameshk.ir/wordpress/wp-content/uploads/gach.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-183" title="gach" src="http://tameshk.ir/wordpress/wp-content/uploads/gach-237x250.jpg" alt="" width="237" height="250" /></a></p>
<p>از برکت این تصادف همه فامیل و رفیقا زحمت کشیدن و اومدن عیادتم.<br />
خودمونیم تو این هوا و این اوضاع کمپوت و آبمیوه خوردن عالمی داره.</p>
<p>فردای روزی که تصادف کردم پدرخانومم از مکه اومد و <a title="داش ممد" href="http://ahmadvand.com" target="_blank">داداشم </a>بابا شد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tameshk.ir/wordpress/wp-content/uploads/motahareh-1.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-181" title="motahareh-1" src="http://tameshk.ir/wordpress/wp-content/uploads/motahareh-1-250x175.jpg" alt="" width="250" height="175" /></a><br />
چون نمی تونم راه برم و نشد خدمت آقاجون و داداشم برسم، از همین جا میگم زیارت قبول و تولد مطهره کوچولو رو تبریک میگم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tameshk.ir/?feed=rss2&amp;p=178</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>ویروس Hidden</title>
		<link>http://tameshk.ir/?p=173</link>
		<comments>http://tameshk.ir/?p=173#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Jun 2010 22:09:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا احمدوند</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عمومي‏]]></category>

		<category><![CDATA[attributes]]></category>

		<category><![CDATA[Don’t show hidden]]></category>

		<category><![CDATA[hidden]]></category>

		<category><![CDATA[show hidden]]></category>

		<category><![CDATA[مخفي]]></category>

		<category><![CDATA[هيدن]]></category>

		<category><![CDATA[ويروس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tameshk.ir/?p=173</guid>
		<description><![CDATA[امشب که پای سیستم نشسته بودم بعضی از فایل‌ها و فولدرها رو Hidden می دیدم که تا دیروز اصلا Hidden نبودن!
اول توی تنظیمات رفتم ولی توی اونجا گزینه Don’t show hidden&#8230; علامت خورده بود یعنی اگر هم Hidden بودن نباید نمایش داده می‌شدن.
برای اطمینان بیشتر به تنظیمات فایل‌ها مراجعه کردم، توی اونجا هم Attributes روی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl">امشب که پای سیستم نشسته بودم بعضی از فایل‌ها و فولدرها رو <span style="mso-bidi-language: FA;" dir="ltr">Hidden</span> <span lang="FA">می دیدم که تا دیروز اصلا </span><span style="mso-bidi-language: FA;" dir="ltr">Hidden</span> <span lang="FA">نبودن!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl">اول توی تنظیمات رفتم ولی توی اونجا گزینه <span style="mso-bidi-language: FA;" dir="ltr">Don’t show hidden&#8230;</span> علامت خورده بود یعنی اگر هم <span style="mso-bidi-language: FA;" dir="ltr">Hidden</span> بودن نباید نمایش داده می‌شدن.</p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl">برای اطمینان بیشتر به تنظیمات فایل‌ها مراجعه کردم، توی اونجا هم <span style="mso-bidi-language: FA;" dir="ltr">Attributes</span> روی <span style="mso-bidi-language: FA;" dir="ltr">Hidden</span> نبود!</p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: center; margin: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl"><span style="font-family: &quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;"><span style="font-size: small;"><a href="http://tameshk.ir/wordpress/wp-content/uploads/hidden.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-174" title="hidden" src="http://tameshk.ir/wordpress/wp-content/uploads/hidden-250x179.jpg" alt="" width="250" height="179" /></a></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl">خلاصه برای مدتی سردرگم و کلافه شدم و فکر کردم ممکنه رایانه ویروسی شده باشه، تا به علامت تأسف سری تکون دادم دیدم که بعضی از فایل‌ها <span style="mso-bidi-language: FA;" dir="ltr">Hidden</span> می‌شن و بعضیا درست میشن.</p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl">کمی که فکر کردم متوجه شدن که شیشه عینکم کثیف شدن و ماتی شیشه فایل‌هامو مثل <span style="mso-bidi-language: FA;" dir="ltr">Hidden</span> نشون میده&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tameshk.ir/?feed=rss2&amp;p=173</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>ویرانگر Terminator</title>
		<link>http://tameshk.ir/?p=166</link>
		<comments>http://tameshk.ir/?p=166#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Jun 2010 21:27:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا احمدوند</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عمومي‏]]></category>

		<category><![CDATA[tameshk]]></category>

		<category><![CDATA[Terminator]]></category>

		<category><![CDATA[اكولين]]></category>

		<category><![CDATA[ترميناتور]]></category>

		<category><![CDATA[تصويرسازي]]></category>

		<category><![CDATA[رايحه]]></category>

		<category><![CDATA[زهرا احمدوند]]></category>

		<category><![CDATA[وروجك]]></category>

		<category><![CDATA[ويرانگر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tameshk.ir/?p=166</guid>
		<description><![CDATA[بزن به تخته واسه خودش یه پا وروجک شده!
خدا واسه بابا نه‌نه‌اش نگهش داره



ترم قبل برای درس تصویرسازی‏، عکس بالا رو با تکنیک اکولین کشیدم. اسم اون بچه رو هم اسم دخترم گذاشتم (تو خونه رایحه هست).
الان اخلاق دخترم کپی اون شده و البته مدل دندوناش!
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;">بزن به تخته واسه خودش یه پا وروجک شده!</p>
<p style="text-align: center;">خدا واسه بابا نه‌نه‌اش نگهش داره</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tameshk.ir/wordpress/wp-content/uploads/terminator-2.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-168" title="terminator-2" src="http://tameshk.ir/wordpress/wp-content/uploads/terminator-2-250x166.jpg" alt="" width="250" height="166" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tameshk.ir/wordpress/wp-content/uploads/terminator-1.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-167" title="terminator-1" src="http://tameshk.ir/wordpress/wp-content/uploads/terminator-1-250x166.jpg" alt="" width="250" height="166" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tameshk.ir/wordpress/wp-content/uploads/rayeheh.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-169" title="rayeheh" src="http://tameshk.ir/wordpress/wp-content/uploads/rayeheh-250x250.jpg" alt="" width="250" height="250" /></a></p>
<p>ترم قبل برای درس تصویرسازی‏، عکس بالا رو با تکنیک اکولین کشیدم. اسم اون بچه رو هم اسم دخترم گذاشتم (تو خونه رایحه هست).</p>
<p>الان اخلاق دخترم کپی اون شده و البته مدل دندوناش!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tameshk.ir/?feed=rss2&amp;p=166</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>صد درصد آماده برای هرگونه اتفاق ناگوار</title>
		<link>http://tameshk.ir/?p=164</link>
		<comments>http://tameshk.ir/?p=164#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Apr 2010 22:22:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا احمدوند</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>

		<category><![CDATA[عمومي‏]]></category>

		<category><![CDATA[اعلاميه ترحيم]]></category>

		<category><![CDATA[مجلس ختم]]></category>

		<category><![CDATA[محرم]]></category>

		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tameshk.ir/?p=164</guid>
		<description><![CDATA[اوایل ماه محرم بود که با ماه آخر پاییز همراه شده بود و احتمال بارش برف و بارون بود.
یه روز که مهمون یکی از اقوام عیال بودیم، صدای زنگ به صدا دراومد.
صاحب‌خونه در رو باز کرد و با خانومی که پشت در بود مشغول صحبت شد. ما هم که داخل اتاق بودیم مستمع افاضات ایشون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">اوایل ماه محرم بود که با ماه آخر پاییز همراه شده بود و احتمال بارش برف و بارون بود.</p>
<p style="text-align: justify;">یه روز که مهمون یکی از اقوام عیال بودیم، صدای زنگ به صدا دراومد.</p>
<p style="text-align: justify;">صاحب‌خونه در رو باز کرد و با خانومی که پشت در بود مشغول صحبت شد. ما هم که داخل اتاق بودیم مستمع افاضات ایشون شدیم.</p>
<p style="text-align: justify;">طرف انگاری خانوم همسایه طبقه بالا بود، اون طوری که از صحبت‌هاش متوجه شدم داداش جوون خانوم همسایه مریض احوال بود.</p>
<p style="text-align: justify;">نکته‌ای که برام عجیب و باورنکردنی بود اینه که خانوم همسایه از میزبان ما خواست که از مسجد محل چادر برزنتی بگیره و روی حیاط رو مسقف کنه تا برای برگزاری مجلس ختم داداشش مشکلی از لحاظ باد و بارون پیش نیاد و قابلمه بزرگی هم برای پختن غذای مراسم گرفت!</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">متأسفانه بعد از گذشت چند ماه از اون داستان، چند روز پیش اعلامیه ترحیم داداش خانوم همسایه رو چسبوندن به در و دیوار.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tameshk.ir/?feed=rss2&amp;p=164</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
