آذر ۱۹

 یکی دو روز پیش روز دانشجو بود.

 

اول روز دانشجو رو به همه دانشجوها تبریک می‌گم، بعدشم عید سعید قربان رو به مسلمونا تبریک و به گوسفندا تسلیت میگم.

چند شب پیش به عنوان برگزارکنندگان مراسم روز ملی ازدواج به جشنواره ملی مطلع عشق رفته بودیم.

مقامات و مسئولین هم اومده بودن و در این بین «ناصر فیض» هم به عنوان یکی از مدعوین حاضر بود که جمع رو به چند بیت از اشعار خودش مهمان کرد و انصافا همه کیف کردند.

بعضی از دوبیتی‌هایی که خوند ویژه دوران دانشجویی بود و امروز من هم وقت رو مناسب دیدم و اون‌ها رو توی کلاس ادبیات خوندم و استاد و هم‌کلاسی‌ها رو به فیض اکمل رسوندم.

شما هم بی‌بهره نمونید:

همون اول ته حرفا رو گفتیم

به هم گفتیم که ما عین یه جفتیم

فقط این درس مخلوطه کلاسش

چطوره این دو واحد رو بیفتیم!؟

***

همه دانشکده هستند شاهد

که دارم بیشتر از این شواهد

گرفتی جزوههامو تکتک از من

حالا من موندم و بیست و دو واحد

 

نوشته ای از رضا احمدوند

آذر ۱۷

همین اول کار بگم که بعدا فحشم ندید.

ممکنه این مطلب رو خیلی وقت پیشا تو اون یکی وبلاگم خونده باشین، اما چون به مناسبت روز ملی ازدواج، اون رو در ویژه نامه مطلع عشق چاپ کردن، گفتم شاید بد نباشه که منم دوباره اینجا بذارمش تا بخونین.

ساعت ۱۱ شب بود، داشتم تو اینترنت پرسه می‌زدم و یاهومسنجرم باز بود که برام یه PM اومد!

کلی سلام و احوال پرسی و قربون صدقه رفتن و در ادامه؛ «I Love You، دوستت دارم، عشق منی، تو مرد زندگی من هستی و …»

از این طرف مُخ من هی Error می داد که این بنده خدا کی میتونه باشه!؟ از طرفی هم نمی‌خواستم بند رو آب بدم و قُد بازی هم باعث شد تا ازش نپرسم شما کی هستی؟

از قرار معلوم خانوم بی خیال معامله نبود! یه بند می‌گفت‌ «دوستت دارم، عاشقتم، بامرامی، با وفایی، گلی» و از این حرفای عشقولانه!

من هم بیش از پیش مات و مبهوت و نیز متحیر در جواب سرکار خانوم می گفتم: شما بزرگوارید، نظر لطفتونه، من کوچیک شمام و … .

بعد از این که من چند تا سؤال انحرافی از ایشون پرسیدم، اون خانوم محترم برداشت کردند که پای دختر دیگری در میون هست! کمی دلگیر شد و گفت «می خوای منو از سر راهت برداری!؟ رک بگو!»

من دیگه چشمام گرد شده بود. تا اون روز پای هیچ دختری تو زندگیم نبوده، بعد خانوم خودشون که پیداشون شده هیچ، می‌فرمایند پای کس دیگری هم وسط هست!

به ناچار مشکلات خودمو بهونه کردم و سفره دلم رو براش باز کردم، از سیر تا پیاز براش تعریف کردم. بعد بهش گفتم هر کسی این قدر مشکل داشت اسم خودشو هم فراموش می‌کرد، دیگه چه برسه به عشق و عاشقی!

البته خودمونیم، کلی سبک شدم. چون حرفای دلمو به هیچ کس نزده بودم. دیگه آخرش اشکم در اومد.

ایشون هم کلی به من دلداری داد بعد خودشو معرفی کرد. حالا باز قربون صدقه‌ها شروع شد.

دیگه داشت باورم می‌شد که این خانوم سرنوشت منه!

هرچی میگفتم آخه ندیده و نشناخته که آدم عاشق نمی‌شه! ولی مرغ خانوم یه پا داشت که من تا آخر به عشقمون پای‌بندم، من و تو با هم صحبت کردیم و هزار دلیل دیگر برای این عشق بازی!

دیگه مجبور شدم از در دیگری وارد بشم.

بهش گفتم از خودت بگو، برای زندگی مشترکمون باید بیشتر از هم بدونیم.

بیست سؤالی شروع شد.

من می‌پرسیدم و خانوم هم جواب می‌دادن، اسم- فامیل- شغل- وضعیت تحصیل- خونواده و … تا این که رسیدیم به «سن!!!»

گفت ۲۳ سالمه، مگه نمی‌دونستی!؟

آب دهنمو قورت دادم و گفتم چرا، می‌خواستم همه اطلاعات رو کنار هم بذارم که به نتیجه برسیم.

(آخه فکرشو بکنید من که ۲۱ سالمه باید با یه خانوم ۲۳ ساله ازدواج کنم!)

خلاصه راند اول تموم شد. حالا نوبت اون بود که بپرسه.

اسم- فامیل- شغل- وضعیت تحصیل- خونواده و …، باز هم به سن رسیدیم، گفتم ۲۱ سالمه.

یهو همه چیز تغییر کرد! اون خانوم با تعجب گفت «ولی تو گفتی ۲۳ سالته، یعنی…!؟)

من هم حاج و واج، گفتم: من؟ من گفتم؟ حتما اشتباهی شده!

-«اشتباه؟ چه اشتباهی؟ من و تو با هم حرف زدیم! همه این مسائل رو هم با هم مطرح کردیم، اگه پای کس دیگه‌ای وسطه بگو! آمادگیشو دارم.»

دیگه حالا من هی می‌گفتم به خدا اشتباه گرفتی، به جون مادرم من اونی که تو می‌گی نیستم، من تو عمرم با هیچ دختری صحبت هم نکردم، دیگه چه برسه قرار ازدواج بذاریم!

آخرالامر بعد از کلی سؤال و جواب فهمیدیم که به دلیل تشابه ID، سرکار خانوم بنده رو به جای جوونی که بهش قول ازدواج داده اشتباه گرفتن!

بنده خدا دیگه اینقدر خجالت کشدید و معذرت خواهی کرد که من خیس عرق شدم.

اما این مزیت رو داشت که ساعت ۲:۳۰ نیمه شب بنده رو رسما برای جشن عروسی دعوت کردن.

باز هم خوب شد که به خیر تموم شد. عشق‌های اینترنتی ممکنه با همین جور اشتباه‌ها دیس‌کانکت بشن!

نوشته ای از رضا احمدوند