اردیبهشت ۰۴

ساعت طراحی بود.

حجم‌های مختلف رو روبرومون میذاشتیم، طراحی می‌کردیم و سایه می‌زدیم.

با خودم مکعب، استوانه، کره و … برده بودم داخل کلاس.

توپ زرد کوچولو رو گذاشتم وسط و همه دور تا دور نشستیم، کشیدیم و سایه زدیم.

کلاس که تموم شد یکی از آبجیا توپو برداشت و گفت این توپ کیه؟

بی اختیار گفتم مال بچمه!

چشماش گرد شد و گفت مال کی!؟

مصمم‌تر از قبل، بادی به قبقب انداختم و گفتم مال بچمه…

آبجی‌های کلاس شروع کردن به سوال پرسیدن:

آبجی ۱: مگه ازدواج کردی شما!؟

من: یک بار

آبجی ۲: بچه‌ات چند وقتشه؟

من، بی شرمانه: نوزاده

آبجی ۳: پسره یا دختر؟

من، با وقاحت: پسره

آبجی ۴: چند ماهشه….؟

من: مممم…. ۴ ماه

آبجی ۱: آخی، اسمش چیه، اسمش چیه؟

من، بی اختیار و همین جوری: محمد صادق…

آبجی‌ها: آخی، نازی، خدا حفظش کنه.

آبجی‌ها که از کلاس رفتن بیرون به آقایون گفتم که همش خالی‌بندی بود. اینجوری وجدانم راحت‌تر شد، آخه من که هنوز دهنم بوی جوجه می‌ده، بچه‌ام کجا بود!؟

 

پ.ن: هفته گذشته بعد از اتمام کلاس، جزوه یکی از دوستان رو بردم کپی بگیرم. وقتی جزوه رو پس دادم، از توی اون همه پسر ژیگول و فشن و اون همه دختر سانتال مانتالِ اونجوی با هفت قلم آرایش، حراست دانشگاه به من که با ظاهری معمولی و کیف دوربین عکاسی بر دوش از کلاس بیرون می‌اومدم اشاره کرد که به اتاقش برم. بعد به من گفت لباس شما مناسب محیط دانشگاه نیست!!!

نوشته ای از رضا احمدوند