با وجود این که علیه من هیچ سند و مدرکی نداشتن، به استناد راپورت یک معتاد خود شیرین، کت بسته منو گرفتن و بردن.
آدمای زیادی رو گرفته بودن که خیلیها رو همون شب آزاد کردن، اما چند نفری را تا صبح داخل یک پارکینگ نگه داشتن.
با اون هیکلهای درشت و لباسهایی که از فرق سر تا نوک پا ضد ضربه بود و با اون همه دم دستگاههایی که به خودشون آویزون کرده بودن، ترس رو تو دل همه میانداختن.
هوای پارکینگ با اون همه آدم و اون همه تردد و همهمه، حسابی دم کرده بود. احمقها با اون لباسها نمیتونستن به دستشویی برن. هر از چندگاهی در گوشهای از پارکینگ پشت به بقیه، میرفتن و سر پا خوشونو راحت میکردن.
خلاصه تا صبح بدون هیچ محاکمه و اثبات جرمی، لگدهای سنگینشونو تحمل کردیم و همونجا یکی از شیشههای عینکم زیر پای یکیشون شکست.
فردای اون روز برای سین جیم کردن، منو به اتاق بازجویی بردن. اتاق کمی شبیه فیلمها بود. اتاقی کیپ که در دو طرفش یک درب آکوستیک ریموتدار بود و در بالای یکی از دیوارهاش پنجره کوچیکی که اشخاصی از اتاق دیگهای بر من مشرف بودن.
درست بالای میز، از سقف مهتابیای با زنجیر آویزون بود و کمی اون طرفتر یک دوربین مداربسته نصب شده بود که منو میپایید. اگه در گوشه اتاق هواکشی هم داشت که با دور آروم بچرخه و بر در و دیوار سایههای درازی میانداخت به فیلمها شبیهتر میشد.
کف اتاق با موزائیکهای قدیمی فرش شده بود و در میانه اتاق یک میز کوچیک و سبک با پایههای فلزی بود که روی اون یک پارچ و لیوان استیل پر از آب قرار داشت.
این ور و اون ور میزهم دو صندلی گذاشتهبودن که منو روی یکیشون نشوندن و دستامو با دسبندی بستن و تذکر دادن که دستها رو روی میز بذارم.
***
دری که روبروم بود باز شد و مردی که سلاح و بیسیمشو تحویل داد داخل شد و در رو بست.
تازه دست و روشو شسته بود و از صورتش آب میچکید. قد متوسط و اندام توپری داشت، با چهرهای گرد و درهم کشیده و ته ریشی که دونه دونه ازشون سفید شده بود.
همینطور که به طرفم میاومد آب روی لب بالاشو میمکید و تای آستین لباسشو باز میکرد و اونو پایین میداد و حواسش بود دفتر- دستَکِش از زیر بغلش نریزه.
پوشه و خودکار بیک آبیشو که زده بود زیر بغلش، روی میز انداخت، صندلی رو عقب کشید و آروم نشست. انگشتای دستشو به هم گره کرد و آرنجهاشو روی میز گذاشت، هیکلشو جلو کشید و خیمه زد رو میز.
خیلی با آرامش مشخصاتمو پرسید و گفت که من فقط جواب بدم.
با دستهای بسته، عینک شکستمو که با چسب نواری زرد رنگی باند پیچی کرده بودم روی صورتم جابجا کردم و اسم و مشخصاتمو بهش گفتم.
یادم نیست که دیگه چه سوالاتی پرسید و من چی جواب دادم. فقط میدونم پاسخهای من چیزی نبود که اون میخواست و با هر جواب من دمق و شاکیتر میشد. هر از چند گاهی گفتههای منو یادداشت میکرد و بعد خودکار رو لای انگشتاش بازی میداد.
کم کم داشت خسته میشد، دستاشو از روی میز برداشت، لیوان استیل رو آب کرد، کمی خودشو روی صندلی جابجا کرد و لم داد و آب رو جرعه جرعه سرکشید.
من هم همانطور که دستهای بستهام روی میز بود، پاسخهای مبهمی به آخرین سوالش میدادم.
کمی آب ته لیوان استیل مانده بود، لیوانو کج کرد و آب رو بر موزائیکهای لخت کف اتاق ریخت. ترشحاتِ قطراتی که به زمین میریخت ریز ریز به پام میپاشید. آب لیوان که تموم شد اونو سر و ته به دست گرفت!
پاسخهای صد تا یه غازم تموم نشده بود که یهو مثل برق گرفتهها از جا بلند شد و لبه لیوان استیل رو چنان روی انگشتام کوبید که درجا ناخنم از گوشت جدا شد و به پوستی بند شد.
با فریادی که کشیدم یهو از خواب پریدم و دیدم دستم خورده به لبه تخت. به دست مجروح و بیناخنم نگاهی کردم و یادم افتاد که دیروز با موتور تصادف کردم و این بلا سرم اومده.


دیدگاههای تازه