از یکی دوماه قبل عید برای برگزاری یک نمایشگاه کتاب بزرگ رفتیم هویزه.
قطعا هرچقدر هم که روند برگزاری مرتب و بدون دردسر باشه، مسائل ریز و درشتی پیش میاد که خاطرات تلخ و شیرینی برای آدم به جا میذاره.
چون سرمون شلوغ بود و منم تنبلی کردم، چیزی از این سفر کاری دو ماهه یادداشت نکردم.
اما بنا دارم چیزایی که یادم میاد بنویسم و بعضیاشو بذارم اینجا. (البته اینم بگم که توی اون دوماه بالغ بر ٧٠٠٠ فریم عکس انداختم که هرکدومشون یه خاطره مصور هست.)
قرار بود ساعت ۶ صبح روز ٢١ بهمن از جلوی خونه حاجی، راهی سفر ٢ ماهه به مقصد هویزه بشیم.
تصمیم حرکت از یک روز قبل گرفته شد. چون من توی جلسه شرکت نکرده بودم، علیرضا خبر حرکت رو بهم داد و قرار شد روز حرکت برم دنبالش که بریم دم خونه حاجی و با مابقی دوستان سفری بشیم.
از قضا مجلهای رو که صفحهآرایی کرده بودم باید ویرایش میکردم.
خانومم کمک کرد تا وسایل سفر رو جمع و جور کردم و بالاجبار تا ۴ صبح ویرایش کردم و بعدش لالا.
ساعت شیش و ربع بود، جواد فلک زده که تو خیابون منتظر من بود زنگ زد و از خواب بیدارم کرد. سریع نمازو خوندم و متعجب از اینکه چرا علیرضا بام تماس نگرفته راه افتادم.
تو راه حاجی زنگ زد که ببینه چرا دیر کردم. تازه اونجا متوجه شدم که دیشب آخر وقت بنا بر این شده که علیرضا با ٣ نفر دیگه با هواپیما برن و اونم شاس زده بود و به من اطلاع نداده بود!
خلاصه تا رسیدم سر قرار و راه افتادیم، عقربههای ساعت به عدد ٨ رسیده بودن.
صندوق ماشینم تا خرخره از ساک و وسایل پرشد و ۵ نفر هم بر صندلیهای ماشین جلوس کردن. از تهران زدیم بیرون. در مسیر اتوبان تهران قم که تقریبا خلوت بود، ۴ نعل با سرعت ١٧٠ میتاختم که یهو پلیس دلاور و نترسی در عرض آزادراه شروع به دویدن کرد و مثل کسی که آتیش گرفته باشه بال بال زنان تا لاین سوم دوید تا بتونه ماشین مارو متوقف کنه!
من که قصد وایسادن نداشتم، البت اگر هم میخواستم با اون سرعت ممکن نبود، پس حواسمو جمع کردم که بهش نزنم و ویژ از بغلش رد شدم.
در اولین خروجی گردش کردن و انداختم تو جاده قدیم. برای اینکه آبها از آسیاب بیفته، رفتیم تو یه قهوه خونه بین راهی تا صبحانه بخوریم.
ته کثیف خونه بود جون شما! نمکدونهایی که روزی سفید رنگ بودن حالا زنگشون زیتونی شده بود.
به تعداد نفرات املت سفارش دادیم. یارو هم با اون سیبیلای خزش، بیخیالهمه چند ظرف نیمرو برامون آورد که البت ایول هم داشت.
پشت بندشم که یه چای دبش چسبوند بمون. بچه ها که هنوز کامل سیر نشده بودن بهش گفتن چند سری کره- مربا و پنیر بیاره.
طرف اینبار هم مارو دایورت کرد و دو سه تا نیمرو دیگه گذاشت رو میز.
اون رو هم خوردیم و برای اینکه شعور عمو سیبیلو رو تست کنیم گفتیم اگه عسل داری برامون بیار. اما انگاری طرف مخش شیش میزد. از پشت همن میز کثیفش گفت تخم مرغ محلی دارم، براتون نیمرو بزنم!؟

دیدگاههای تازه